محبوب ترین مقالات

تست سمعی

سخن امروز

در این قسمت برنامه های اجرا شده در رادیو قرآن و برخی سخنرانی های استاد را به شکل اتفاقی(Random) می توانید گوش کنید.

ادامه مطلب »
تست سمعی

تست سوم

این بخشیک متن نمونه برای شما تا بدانید چه میزان فضا دارید.یک متن نمونه برای شما تا بدانید چه میزان فضا دارید.یک متن نمونه برای

ادامه مطلب »
تست سمعی

تست دوم

نمونه برای شما تا بدانید چه میزان فضا دارید.یک متن نمونه برای شما تا بدانید چه میزان فضا دارید.یک متن نمونه برای شما تا بدانید

ادامه مطلب »

علوم قرآنی ۲

شنبه, شهریور ۴, ۱۳۹۶ – ۱۲:۴۲
هدف: آشنایی با مقدمات و مبادی فهم قرآن

سرفصل ها:
۱- تقدم و تأخر در الفاظ قرآن کریم و گزارش حکمت آنها
۲- عام وخاص در قرآن کریم
۳- مجمل و مبین در قرآن کریم
۴- مفهوم و منطوق در قرآن کریم
۵- حقیقت و مجاز در قرآن کریم
۶- تشبیه و استعاره در قرآن کریم
۷- حصر و اختصاص در قرآن کریم
۸- کنایه و تعرض در قرآن کریم
====================

بسم الله و بذکرولیه
آغاز درس گفتارهای علوم قرآنی ۲
(شامل مباحث: مجمل و مبین؛تقدیم و تأخیر براساس آموزهای مکتب اهل بیت علیهم السلام)

بسم اللّه الرّحمن الرِّحیم و بذکر ولیّه

درس گفتارهای علوم قرآنی ۲
(شامل مباحث: مجمل و مبین؛ عام و خاص، تقدیم و تأخیر براساس آموزهای مکتب اهل بیت علیهم السلام)

مدرس: دکتر احسان پوراسماعیل

http://ehsanpouresmaeil.com
ehsan_pouresmaeil@yahoo.com
dr.ehsanpouresmaeil@gmail.com
t.me/drehsanpouresmaeill

ویرایش نخست
پاییز ۱۳۹۶

• برخی از اوصاف قرآن
دانشوران علوم قرآن در تعداد عنوانها و توصیفات قرآن، اعداد مختلفی را بیان داشته اند، که با توجه به بحث مجمل و مبین برخی از این عناوین به شرح زیر است:
۱٫علم:
«وَ لَنْ تَرْضى عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصارى‏ حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذی جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ» (البقره، ۱۲۰) که درآن قرآن مصداقی از علم معرفی شده است.
۲٫برهان:
به معنای دلیل روشنی که جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذارد.
«فَأَمَّا الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَمَّا الَّذینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذاباً أَلیماً وَ لا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَ لا نَصیراً » (النساء،۱۷۴)
۳٫بیان،تبیان،بینه،بینات
بیان به معنی واضح و روشن است و به معنای روشن کردن و روشن کننده استعمال شده است؛ «تبیان» یعنی روشن کردن، بینه یعنی روشن کننده.
«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَنْ کانَ مَریضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُریدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُریدُ بِکُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُکْمِلُوا الْعِدَّهَ وَ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ » (البقره،۱۸۵)
«أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنَّا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْکِتابُ لَکُنَّا أَهْدى‏ مِنْهُمْ فَقَدْ جاءَکُمْ بَیِّنَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَهٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ صَدَفَ عَنْها سَنَجْزِی الَّذینَ یَصْدِفُونَ عَنْ آیاتِنا سُوءَ الْعَذابِ بِما کانُوا یَصْدِفُونَ » (الأنعام،۱۵۷)
«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آ هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَهٌ لِلْمُتَّقین» (آل عمران،۱۳۸)
«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ » (النمل،۷۵)
۴٫ بلاغ وبالغـه:
کلمه ی بلاغ به معنای ابلاغ یعنی رساندن پیام به طور کامل و رسا و یا به معنای کفایت استعمال می شود
«هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ » (ابراهیم،۵۲)
«حِکْمَهٌ بالِغَهٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ» (القمر،۵)
بنابراین قرآن معارف خود را به گویاترین پیام به لحاظ محتوا بیان می کند.
۵٫حکمت:
برخی از دانشمندان به دو معنی گرفته اند اول آنکه: حکم به معنای دستورالعمل قطعی و قضاوت مخصوص امور مورد اختلاف است و چون قران کریم مشتمل بر احکام الزامی است و بین مردم به ویژه در مورد امور اختلاف برانگیز قضاوت می کند حکم نامیده می شود.
دوم:حکم به معنای حکمت است چرا که قرآن به خاطر اشتمال بر معارف الهی و روشن کننده ی حکم حکیمانه نازل شده است.
۶٫فرقان،تفصیل،مفصل:
به معنای جدا کردن و تمییز دادن است و فرقان مصدر یا اسم مصدر است و در دلالت در این معنی رساتر است.

«وَ ما کانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ یُفْتَرى‏ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلکِنْ تَصْدیقَ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصیلَ الْکِتابِ لا رَیْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ» (یونس،۳۷)
«أَ فَغَیْرَ اللَّهِ أَبْتَغی‏ حَکَماً وَ هُوَ الَّذی أَنْزَلَ إِلَیْکُمُ الْکِتابَ مُفَصَّلاً وَ الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرینَ» (الأنعام،۱۱۴)
«تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى‏ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمینَ نَذیراً» (الفرقان،۱)
۷٫نور:
قرآن روشن گره مسیر ظلمانی است انسانها را از حقایق هستی آگاه می سازد: «یا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبیناً» (النساء،۱۷۴)
۸٫بصائر:
جمع بصیرت است به معنای بینش است و بر چیزهایی که موجب بینش عقل و دل قرار می گیرد مانند دلیل و پند اطلاق می شود.قرآن به انسان این امکان را می دهد که چشم دل را بینا کند.
«قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها وَ ما أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظٍ» (الأنعام،۱۰۴)
۹٫هدی:
وصف راهنما بودن قرآن در سیر انسان به هدف نهایی قرب خدا نشان از هدایت این کتاب است.
«هذا هُدىً وَ الَّذینَ کَفَرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلیمٌ» (الجاثیه،۱۱)
تمامی این اوصاف نشان دهنده ی روشنی این کتاب برای مخاطبان خود است با این حال این سوال بوجود می آید که حکمت بروز مجملات در قرآن چیست؟باید به این نکته دقت داشت که قرآن کتاب مبهم «مساوی نیست با معلوم»، مهمل«مساوی نیست با حکمت»،کلیات«مساوی نیست با جزئیات»نیست! بلکه مجمل در مقابل مبین است.
گاهی کسی از شما پرسشی را مطرح می کند که به دلیل شخصی پاسخ مخاطب را مبهم می دهید، گاهی برخی افراد کلماتی را بر زبان جاری می سازند که مجمل است و گاهی ما در پاسخ به پرسش به صورت کلی جوابگو هستیم اما زمانی که در پاسخ به یک پرسش به صورت مجمل یعنی خلاصه گویی و گزیده گویی اکتفا کنیم در حقیقت این امکان را برای مخاطب فراهم می کنیم که در فرصتی دیگر به بیان مبینات مطلب بپردازیم؛ از این رو مجمل سخن گفتن هرگز به معنای مبهم، گنگ و یا مهمل و…سخن گفتن نیست بلکه یکی از سبک های سخن گفتن به ویژه در قرآن کریم است.

• تعریف آیات مجمل:
هرگاه متکلم در صدد بیان تام نباشد و گفتار او به روشنی بر مرادش دلالت نکند چنین کلامی را مجمل می گویند(محمدرضا مظفر،اصول فقه، ج۱،ص۱۹۵).
در قرآن کریم،آیات مجمل وجود دارد و بیشتر در موضوع احکام،آداب و شریعت است. دستورهایی مانند: برپایی نماز، روزه گرفتن، به جا آوردن حج و دادن زکات به این دلیل که کیفیت انجام دادن آنها به صورت واضح و مشخص در قرآن نیامده است در شمار آیات مجمل قرار دارد.
در خصوص این آیات حتی با جمع آوری همه ی آیات باز نمی توان به کیفیت اجرای آنها به طور کامل پی برد پس این نوع دستورها تا زمانی که مجمل باقی بمانند نمی توان اجرای آن را انتظار داشت بنابر این لازم است برای عمل به آنها از مجمل بودن خارج شوند.
آیات مجمل محدود به احکام و دستورهای شرعی نیست؛آیات اعتقادی و معرفتی نیز در قرآن یافت می شود که به صورت مجمل بیان شده اند و نمی توان تنها با استفاده از قرآن به معانی آن پی برد مانند: «لیال عشر»، (سوره فجر، آیه ی ۲) ،«دابه‌الارض»، (السباء،۱۴)،«شاهد و مشهود»، (البروج، ۳)،«سدره‌المنتهی»، (النجم، ۱۴)، «شجره ملعونه»، (الإسراء،۶۰)، «جنتان»، (الرحمن، ۴۶)که اینها پاره ای مفاهیم هستند که به سخن آمده اند ولی درباره ی چیستی و چگونگی آنها در قران کریم توضیحی داده نشده است.
درباره ی آیات مجمل ممکن است گفته شود قرآن کریم تنها به اصول و کلیات اشاره دارد این امر به طور مطلق صحیح نیست؛ چون در قرآن جزییات فراوانی در موضوعات گوناگون اعم از احکام فقهی یا اعتقادی یافت می شودکه نمی توان آنها را به عنوان کلیات و اصل دین در نظر گرفت، در ابعاد فقهی جزییاتی مانند چگونگی خواندن نماز خوف (سوره مبارکه نساء)، مدت زمان روزه داری (البقره، ۱۸۷)برخی احکام حج (همان، ۱۹۶تا ۲۰۴) و دستورهایی درباره ی وام دادن (همان، ۲۸۲) در قران کریم وجود دارد.
از جزییات در امور اعتقادی میتوان به نفی دختر بودن فرشتگان اشاره کرد.«أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَهِ إِناثاً إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظیماً» (الاسراء،۴۰)
«وَ جَعَلُوا الْمَلائِکَهَ الَّذینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ» (الزخرف،۱۹)
«إِنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ لَیُسَمُّونَ الْمَلائِکَهَ تَسْمِیَهَ الْأُنْثى‏ » (النجم،۲۷)
«أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَهَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ» (صافات،۱۵۰)
هم چنین در قصص قرآنی چندین بار تصریح شده است که در مواجهه با حضرت موسی «علیه السلام»با ساحران کدام شروع کننده بودند: «قالُوا یا مُوسى‏ إِمَّا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمَّا أَنْ نَکُونَ نَحْنُ الْمُلْقینَ » (الاعراف،۱۱۵)
«قالُوا یا مُوسى‏ إِمَّا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمَّا أَنْ نَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقى‏» (طه،۶۵)
پس این استدلال که گفته شود همه ی قضایا در قرآن به صورت کلی آمده است و تفصیلش را باید درست یافت به طور مطلق درست نیست.

• تضاد اجمال با جامعیت قرآن:
ممکن است گفته شود آیا مجمل بودن برخی از گزاره های قرآن با جامعیت این کتاب در تضاد نیست؟
در قرآن آمده است: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِ‏ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمینَ» (النحل،۸۹)
«… ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ …» (الانعام،۳۸)
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فی‏ هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبى‏ أَکْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ کُفُوراً» (الاسراء،۸۹)
در این آیه و آیات مانند آن بیان می شود در قرآن همه چیز بیان شده است.
پس چگونه می شود که برخی از امور به طور مجمل و مبهم در قرآن رها شده باشد به گونه ای که شرح آنها باید در بیرون قرآن یافته شود؟
درباره ی جامعیت قرآن گفته شده است این مفهوم به آن معنا نیست که در قرآن کریم همه ی علوم با تمام جزییات آن وجود دارد این مطلب واضح هم ادله ی درون متنی دارد که در آن به پیامبر «صلی الله علیه و آله »می گوید: ما سرگذشت برخی از پیامبران را به تو نگفتیم:
«فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتی‏ قَدْ خَلَتْ فی‏ عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُونَ» (الغافر،۸۵)
و هم به راحتی می توان دریافت با قرآنی که در دست ماست و با استفاده از اصول متداول فهم کلام بسیاری از مطالب در امور مختلف برای ما قابل دسترسی نیست، بنابراین جامعیت قرآن به این معناست که تنها«مفسران خاص» از قرآن می توانند همه چیز را دریابند و اگر به معنایی که برخی دانشوران به آن تأکید داشته اند بگیریم به آن معنی است که«مفسران خاص» همه ی امور مربوطه به هدایت انسانها و نیازهای بشر را می توانند از قرآن بیان کنند.
ازآنجا که تدوین برخی آیات مجمل در دیگر آیات وجود ندارد منظورمان در این متن از مجمل، آیاتی است که تبیین آنها در هیچ جای قرآن وجود ندارد و حتی اگر در قرآن وجود داشت باید آیات این کتاب را مجوز معصوم با آیات دیگر به اصطلاح ضرب بزنیم و غیر از این ضرب قرآن از نظر شارع مردود است.

• دلیل وجود آیات مجمل:
با وجود آن که موضوع آیات مجمل هم در کتابهای اصول فقه بررسی می شود و هم در کتابهای علوم قرآنی درباره ی اینکه چرا خداوند متعال به عنوان نازل کننده ی قرآن برخی آیات را مجمل قرار داده سخنی به میان نیامده است بلکه بیشتر درباره ی اسباب اجمال مانند اشتراک لفظی، نامشخص بودن مرجع ضمیر، غرابت لفظ، تقدیم و تأخر کلمات و…پرداخته اند، این بحث را در حد بضاعت خود رمزگشایی می کنیم.
به نظر می رسد دلیل اصلی مجمل گذاشتن برخی از آیات زمینه ی آزمایش بودن آنهاست تا مردم با مراجعه به مبین واقعی قرآن به حقیقت کلام وحی دسترسی یابند.
خداوند حکیم اراده کرده تا از این طریق مخاطبان قرآن را بیازماید که با این آیات چگونه برخورد می کند؟ آیا انسانها برای فهم صحیح و کامل آنها به مفسران خاصی که خود تعیین کرده مراجعه می کنند یا نه؟
به عبارت دیگر آفریننده ی قرآن می توانست به گونه ای این کتاب را نازل کند که آیه ی مجملی در آن نباشد یعنی درباره ی آیات مجمل، تمام دستورها و اعتقادات دینی، کامل و با توضیحات لازم و بیان جزییات ارایه می شد تا هیچ آیه ای مجمل نباشد در آن صورت هرچند حجم قرآن بسیار بیشتر از کتاب موجود می شد اما این حسن را داشت که دیگر هیچ آیه ای، مجمل نمی شد ولی این کار را نکرد تا بر اساس فراگیری سنت «امتحان»وجود آیات مجمل، آزمایشی برای معتقدان قرآن باشد؛ البته راه برون رفت از مجملات را هم تعیین کرد که به «مفسران خاص» رجوع شود، به عبارت دیگر از طریق آیات مجمل مردم را آزمایش می کند که آیا به سوی مفسران خاص می روند یا نه؟
مفسرانی که به همه ی معارف قرآن در تمام سطوح آگاه هستند در مرحله ی اول پیامبر«صلی الله علیه و آله»و در مراحل بعد امامان معصوم«علیهم السلام» هستند.
امام علی «علیه السلام»در نقلی آیات قرآن را به سه دسته تقسیم می کنند:
«قَسَمَ کَلَامَهُ ثَلَاثَهَ أَقْسَامٍ فَجَعَلَ قِسْماً مِنْهُ یَعْرِفُهُ الْعَالِمُ وَ الْجَاهِلُ وَ قِسْماً لَا یَعْرِفُهُ إِلَّا مَنْ صَفَا ذِهْنُهُ وَ لَطُفَ حِسُّهُ وَ صَحَّ تَمْیِیزُهُ مِمَّنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ قِسْماً لَا یَعْرِفُهُ إِلَّا اللَّهُ وَ أُمَنَاؤُهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ‏
وَ إِنَّمَا فَعَلَ ذَلِکَ لِئَلَّا یَدَّعِیَ أَهْلُ الْبَاطِلِ مِنَ الْمُسْتَوْلِینَ عَلَى مِیرَاثِ رَسُولِ اللَّهِ ص مِنْ عِلْمِ الْکِتَابِ مَا لَمْ یَجْعَلْهُ اللَّهُ لَهُمْ وَ لِیَقُودَهُمُ الِاضْطِرَارُ إِلَى الِایتِمَارِ بِمَنْ وَلَّاهُ أَمْرَهُمْ فَاسْتَکْبَرُوا عَنْ طَاعَتِهِ تَعَزُّزاً وَ افْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اغْتِرَاراً بِکَثْرَهِ مَنْ ظَاهَرَهُمْ وَ عَاوَنَهُمْ وَ عَانَدَ اللَّهَ جَلَّ اسْمُهُ وَ رَسُولَهُ صلی الله علیه وآله- فَأَمَّا مَا عَلِمَهُ الْجَاهِلُ وَ الْعَالِمُ مِنْ فَضْلِ رَسُولِ اللَّهِ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ فَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ‏ «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ‏ » وَ قَوْلُهُ‏ «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً» (علامه مجلسی، بحارالانوار،ج ۸۹،ص۴۶)

قسمت اول:همه ی مردم چه دانا و چه نادان می توانند آن را بفهمند.
قسمت دوم: دسته ی دیگر آیات را تنها از کسانی درک می کنند که ذهن خویش را پاک کرده اند و قدرت تشخیص بالایی دارند و خداوند به آنها شرح صدر عطا کرده است.
قسمت سوم: آیاتی هستند که فقط خداوند، ملائکه و راسخان در علم آن را می فهمند، آنگاه حضرت علت این کار را اینگونه بیان می کنند: «اینکار تنها برای آن بود که اهل باطل مدعی رسول الله «صلی الله علیه وآله»درباره ی علم به قرآن که خدا برای آنها قرار نداده بود، نشنوند و نیازمند پیشوایی باشند که ولایت امرشان به دست اوست هرچند که خود خواهانه از آن روی برتافتند»
بنابراین با توجه به رویدادهای بعد از شهادت پیامبر«صلی الله علیه وآله» با توجه به مدیریت الهی مردم می بایست با مراجعه به «مبیّن واقعی قرآن» از مجملات قرآن فاصله گرفته و به دلالت «ولی الله» به معارف قرآنی دست یابند،این که چقدر مسلمانان بعد از شهادت نبی مکرم(صلی الله علیه وآله) به این مهم دست یافتند تاریخ، بهترین قاضی برای عملکرد مسلمانان است!
آن چنان که پیشتر هم اشاره شد، چنان چه آیات مجمل، مجمل باقی بماند قابل فهم نیستند بنابراین مجمل بودن آنها سود معرفتی و یا عملی نخواهد داشت تا زمانی که ندانیم تفهیم «صلاه وسطی» چیست چگونه می توانیم به تأکید «حافظوا» عمل کنیم بنابراین برای برون رفت از توقف در آیات مجمل باید به «مفسران خاص» مراجعه نمود و استفاده از حدس و گمان سودی نمی بخشد و باعث علم نمی شود.
قرآن کریم در نفی استفاده از ظن و گمان می فرماید:
«وَ ما یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنی‏ مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ بِما یَفْعَلُونَ» (یونس،۳۶)
اساساً تبیین آیات از جمله شئونی است که خداوند برای پیغمبرش قرار داده است:
«بِالْبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» (النحل،۴۴)
تبیین اشاره شده در این آیه شامل همه ی آیات قرآن می باشد اما به ویژه در مورد آیات مجمل وجود چنین مفسری همراه قرآن لازم است.
از ابن مسعود صحابی پیامبر«صلی الله علیه و آله» نقل شده است که می گوید: ما نزد پیامبر«صلی الله علیه وآله» هرگاه ۱۰ آیه را یاد می گرفتیم تا معنا و چگونگی عمل به آن را فرا نمی گرفتیم از آن نمی گذشتیم.
اینکه در این نقل به آموختن معنا و آنگاه به عمل آن اشاره شده است، می رساند که مردم هرگونه مشکلات معنایی به ویژه مجمل بودن آیات قرآن را از پیامبر«صلی الله علیه وآله» می پرسیدند تا چگونه عمل کردن به آیات قرآن مبهم و ناشناخته نماند و بتوانند بدون مشکل به عمق آیه و نحوه ی اجرای آن دست یابند.
اگر گفته شود در صورتی که قرآن می خواست تمام آیات به ویژه دستورات احکام را با همه ی جزییات بیان کند در این صورت قرآن کتابی حجیم می شد و برای جلوگیری از آن خداوند برخی از آن را مجمل بیان کرد؛ به اعتقاد بعضی از دانشمندان سخن مقبولی نیست چرا که مشخص نکردن مفاد برخی از آیات در گستره ی معارف دینی و امور هدایتی و تکلیفی تنها به دلیل حجیم شدن آنها گفته ای است که عقل پذیرای آن نیست و با هدف هدایت بخشی قرآن در تضاد است .
با در نظر گرفتن تلازم بیان قرآن و «مفسران خاص» می توان به تضاد مبین بودن و مجمل بودن قرآن جواب داد؛ سوال اینگونه مطرح می شود که آیا مجمل بودن با روشن بودن و روشنگری قرآن«کتاب مبین»درتضاد نیست؟ به بیان دیگر: اگر قرآن کتابی روشن است چرا بعضی از مفاد آن آشکارا بیان نشده است؟پاسخ به این پرسش یا این گونه سوالات با در نظر گرفتن این موضوع روشن می شود که برنامه ی الهی این بوده است که همراه انزال کتاب رسولی نیز برای شرح و توضیح آن باشد تا مردم با مراجعه به او به حل مشکلات خود نائل شود؛ هدف آن بوده است که مردم خود را بی نیاز از رجوع به پیامبر و امام نداند بنابراین باید توجه داشت رسا بودن یک کلام به این نیست که گوینده یا نویسنده همه ی مطالب را در قالب الفاظ بیاورد بلکه گاهی دلایل قرآنی یا مرجعی را برای کلام خود قرار می دهد تا از طریق آن مرجع، فهم کامل حاصل شود به عبارت دیگر خداوند با نزول برخی از آیات به شکل مجمل درصدد اقامه حجت ظاهری خود بوده است.
امام صادق(علیه السلام) در زمینه ی آیه ی «‏إِنَ‏ هذَا الْقُرْآنَ‏ یَهْدِی‏ لِلَّتِی‏ هِیَ‏ أَقْوَمُ‏» می فرماید: « یَهْدِی إِلَى الْإِمَامِ.» (صفار، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلى الله علیه و آله، ج‏۱، ص۴۷۷) هم چنین اهل بیت (علیهم السلام) تنها کسانی هستند که در طول تاریخ حیات بشری، ادعا کرده اند، راسخان در علم هستیم بنابراین این نظر «واو» در آیه ی راسخان در علم «واو عطف» است و نه استیناف(نظر علامه خلاف این است).
سنت امتحان، از آموزه های مهم قرآن است که در فهم این کتاب نیز به کارگرفته شده است تا مؤمنان حقیقی شناخته شوند آن چنانکه درمورد آیات متشابه قرآن نیز تقسیم مسلمانان به دوگروه است: «هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ» (آل عمران،۷) یعنی: اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد آیات محکم آن بخشی از آن کتاب و اصل و اساس آن است و بخش دیگر آیات متشابه است؛کسانی که در قلوبشان انحراف است، برای فتنه انگیزی و طلب تفسیر-نادرست، از آیات متشابهش پیروی می کنند درصورتی که تأویل کتاب را جز خداوند و راسخان در علم نمی دانند؛ آنها که می گویند: همه ی آیات (محکم یا متشابه)از سوی پروردگار ماست و این حقیقت را جز صاحبان خرد متذکر نمی شوند.
فراگیری امتحان انسانها، از سنت های خدای متعال است که برای رسیدن به کمال وقرب الهی این قانون درتاروپود هستی تنیده شده است. در قرآن کریم الفاظی مانند: امتحان، بلا، فتنه و تمحیص، قطعی بودن سنت آزمایش را اثبات می کند. درقرآن کریم آمده است: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» (العنکبوت، ۲)
این قانون فرازمان و فرامکان و فراشخص، شامل همه ی مردم می شود واجرای آن ابزارهای متعددی دارد به تصریح قرآن یکان یکان پدیده ها چه خوب وچه بد می توانند باعث آزمایش انسان شوند.
«و نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً» (الأنبیاء، ۳۵)
«وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ» (الأعراف، ۱۶۸)
بنابراین نباید جای تعجب باشد قرآنی که برای هدایت بشر آمده است خود سبب امتحان امت باشد؛ هم چنین در آیه ی دیگری آمده است: «وَ جَعَلْنا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَهً» (الفرقان،۲۰) که نیز نشان دهنده ی سنت فراگیر امتحان است و قرآن کریم هم از این قاعده مستثنی نیست، چرا که خود فرموده است باعث هدایت اهل تقوی است: «هدی للمتقین» (البقره، ۲) و بر ظالم جز زیان نخواهد افزود: «لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلاَّ خَساراً» (الأسراء، ۸۲). امام (علیه السلام) می فرماید: «عَنْ بُرَیْدِ بْنِ مُعَاوِیَهَ عَنْ أَحَدِهِمَا علیهم السلام‏ فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- «وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ‏ فِی الْعِلْمِ‏ » فَرَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله أَفْضَلُ الرَّاسِخِینَ فِی الْعِلْمِ قَدْ عَلَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جَمِیعَ مَا أَنْزَلَ عَلَیْهِ مِنَ التَّنْزِیلِ وَ التَّأْوِیلِ وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُنْزِلَ عَلَیْهِ شَیْئاً لَمْ یُعَلِّمْهُ تَأْوِیلَهُ وَ أَوْصِیَاؤُهُ مِنْ بَعْدِهِ یَعْلَمُونَهُ کُلَّهُ وَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ تَأْوِیلَهُ إِذَا قَالَ الْعَالِمُ‏ فِیهِمْ بِعِلْمٍ فَأَجَابَهُمُ اللَّهُ بِقَوْلِهِ- «یَقُولُونَ‏ آمَنَّا بِهِ‏ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا» وَ الْقُرْآنُ خَاصٌّ وَ عَامٌّ وَ مُحْکَمٌ وَ مُتَشَابِهٌ وَ نَاسِخٌ وَ مَنْسُوخٌ فَالرَّاسِخُونُ فِی الْعِلْمِ یَعْلَمُونَهُ».(شیخ کلینی،ج ۱،ص ۲۱۳).
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بالاترین راسخان درعلم است. خداوند، او را از همه ی تنزیل وتأویلی که بر او می فرستاد، آگاه می کرد؛ خداوند چیزی نازل نکرد مگر آن که تأویلش را به او یاد داد، اوصیاء او نیز همه ی آن را می دانند.
• مفسّران خاص:
آیات قرآن در گام نخست مردم را در مسائل اختلافی به پیامبر (صلی الله علیه وآله) ارجاع می دهد و در گام بعدی با تعابیری مانند: اولوالامر، اهل الذکر و… به اهل بیت(علیهم السلام) ارجاع می دهد. در ارجاع مردم در امور مختلف به ویژه موارد اختلافی به پیامبر (صلی الله علیه وآله) می توان به آیه ی۱۰۵ سوره النساء اشاره کرد که می فرماید«إِنَّا إِلَیْکَ أَنْزَلْنا الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنینَ خَصیماً» یعنی: ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم تا میان مردم به موجب آن چه خدا به تو نشان داده داوری کنیم.
در گام دوم می توان به آیه ی اطاعت اشاره کرد که می فرماید:«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی‏ شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً» (النساء،۵۹) یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیاء امر را نیز اطاعت کنید پس اگر در امری اختلاف یافتید آن را به خدا و پیامبرش عرضه بدارید.
هم چنین آیه ی«وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ» (الحشر،۷) یعنی:آن چه را رسول خدا (صلی الله علیه وآله) برای شما آورده بگیرید و از آن چه شما را بازداشته بازایستید و هم چنین آیه ی«وَ ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ إِلاَّ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فیهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (النحل، ۶۴)یعنی: ما این کتاب را برتو نازل نکردیم، مگر برای این که آن چه را در آن اختلاف کرده اند برای آنان تبیین کنید. بنابراین آیات قرآن خود از این اختلاف یاد می کنند و برای حل اختلاف بهترین و صحیح ترین مرجع را پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اوصیاء واقعی او معرفی می کنند؛ چنان که در سوره ی الأنبیاء آیه ۷ آمده است:«وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَکَ إِلاَّ رِجالاً نُوحی‏ إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:ذکر، قرآن و اهل الذکر، آل پیامبر (صلی الله علیه وآله) هستند و شما جملگی مسئولید.(تفسیر نورالثقلین)
بنابراین روایات صحیح، یگانه مرجع فهم آیات مجمل هستند. آیات مجملی که در قرآن وجود دارد تنها با استفاده از روایات مفسران حقیقی قرآن قابلیت پی بردن به معانی دقیق را پیدا می کنند و نباید با حدس وگمان به سراغ آیات قرآن رفت چون باعث دور شدن ما از حقیقت تفسیر می گردد.
امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید:«إلی بَعَثَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً [ص‏] رَسُولَ اللَّهِ ص لِإِنْجَازِ عِدَتِهِ وَ إِتْمَامِ نُبُوَّتِه‏….کِتَابَ رَبِّکُمْ فِیکُمْ مُبَیِّناً حَلَالَهُ وَ حَرَامَهُ وَ فَرَائِضَهُ وَ فَضَائِلَهُ وَ نَاسِخَهُ وَ مَنْسُوخَهُ وَ رُخَصَهُ وَ عَزَائِمَهُ وَ خَاصَّهُ وَ عَامَّهُ وَ عِبَرَهُ وَ أَمْثَالَهُ وَ مُرْسَلَهُ وَ مَحْدُودَهُ وَ مُحْکَمَهُ وَ مُتَشَابِهَهُ مُفَسِّراً [جُمَلَهُ‏] مُجْمَلَهُ وَ مُبَیِّناً غَوَامِضَهُ بَیْنَ مَأْخُوذٍ مِیثَاقُ عِلْمِهِ وَ مُوَسَّعٍ‏ عَلَى الْعِبَادِ فِی جَهْلِهِ وَ بَیْنَ مُثْبَتٍ فِی الْکِتَابِ فَرْضُهُ وَ مَعْلُومٍ فِی السُّنَّهِ نَسْخُهُ وَ وَاجِبٍ فِی السُّنَّهِ أَخْذُهُ وَ مُرَخَّصٍ فِی الْکِتَابِ تَرْکُهُ وَ بَیْنَ وَاجِبٍ [لِوَقْتِهِ‏] بِوَقْتِهِ وَ زَائِلٍ فِی مُسْتَقْبَلِهِ وَ مُبَایَنٌ بَیْنَ مَحَارِمِهِ مِنْ کَبِیرٍ أَوْعَدَ عَلَیْهِ نِیرَانَهُ أَوْ صَغِیرٍ أَرْصَدَ لَهُ غُفْرَانَهُ وَ بَیْنَ مَقْبُولٍ فِی أَدْنَاهُ [وَ] مُوَسَّعٍ فِی أَقْصَاه‏» (سید رضی، نهج البلاغه،خطبه ۱).
تا خداوند محمّد رسول اللّه (صلّى اللّه علیه وآله) را براى به انجام رساندن وعده اش،وبه پایان بردن مقام نبوت مبعوث کرد،… این ودیعتْ کتاب پروردگارتان در میان شماست، که حلال و حرامش، واجب و مستحب اش، ناسخ و منسوخ اش، امر آزاد و غیر آزادش، خاص و عامش، پندها و امثالش، مطلق و مقیّدش، و محکم و متشابه اش را بیان کرد، مبهم اش را تفسیر نمود، و مشکلات اش را توضیح داد. برابر با پیمانى که از بندگان گرفته تحصیل آگاهى به قسمتى از قرآن واجب، و دانستن رموز برخى دیگر از آیات لازم نیست، وجوب احکامى در قرآن معین، ونسخ آن درحدیث روشن است، وقسمتى ازمسائل اجرایش بنابرسنّتْ واجب، و ترکش بنابر قرآن آزاد است، وجوب برخى از احکام تا زمانى معین ثابت، و پس از انقضاء مدتْ زائل شدنى است. بین گناهان کبیره که بر آن وعده عذاب داده، و معاصى صغیره که امید مغفرت در آن است تفاوت گذاشته، و میان آنچه اجراى اندکش مقبول، و ترک بسیارش آزاد است فرق نهاده.
همان حضرت درباره ی قرآن آموزی خود درنزد پیامبر(صلی الله علیه وآله) می فرماید : آیه ای ازقرآن بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نازل نمی شد مگرآنکه آن را بر من می خواند و املا می کرد و من آنرابه خط خود می نوشتم او به من تاویل، تفسیر، ناسخ ومنسوخ، محکم ومتشابه، خاص وعام آن آیه را یاد می داد (کلینی، الکافی، ج۱، ص ۶۴).
بنابراین از احادیث فراوانی دراین خصوص اثبات مرجعیت علمی پیامبر(صلی الله علیه وآله) واهل بیت (علیهم السلام) درفهم معارف قرآن وجایگاه تبیین و تفسیر کتاب مشخص می شود.

• شبهات بحث مجمل و مبین
• اشکال اول:
وجود برخی از آیات در قرآن، این کتاب را از وجود مبین بی نیاز می کند؛ این آیات به شرح زیر است:
۱- خدای متعال، قرآن را با صفت مبین معرفی کرده است. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ وَقُرْآنٍ مُبِینٍ» ( الحجر،۱)
در آیه ای دیگر می فرمایند: «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهَٰذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ» (النحل،۱۰۳)
۲- طبق یک اصل مهم خداوند برای هدایت هر قومی پیامبر و کتاب را به زبان همان قوم نازل می کند. «وَمَاأَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ» (ابراهیم،۴)
بنابراین هدایت و تربیت پیامبر وقتی ممکن است که آنان پیام آن پیامبر را درک کنند و زبان آن کتاب را بفهمند و بنا به همین اصل، قرآن به زبان عربی نازل شده تا برای مخاطبان قابل فهم باشد.
۳- از سوی دیگر آیاتی در قرآن وجود دارد که در آنها از کسانی که در آیات وحی می اندیشند تجلیل شده است. «وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَىٰ أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّیْطَانَ إِلَّا قَلِیلًا» (النساء،۸۳)
و در مقابل آنها کسانی که در آن تدبر نمی کنند نکوهش شده اند.
«أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»(محمد،۲۴)
این سه دسته آیات بر این واقعیت دلالت می کنند که قرآن کتابی قابل فهم است و مخاطبان آن بدرستی می توانند مطلب آن را درک کنند.
۴- روایاتی که در آنها قرآن ملاک قبول و یا ردّ احادیث قرار گرفته اند که مرحوم شیخ کلینی در (الکافی،ج ۱،ص۶۹) به آنها اشاره می کند دلیل دیگری بر قابل فهم بودن قرآن است. در این احادیث گفته شده راه حصول اطمینان از درستی احادیث این است که آنها را به کتاب خداوند عرضه کنند. اگر آنها با آیات قرآن سازگار و موافق بودند آنها را بپذیرید و اگر مطابق قرآن نبودند کنارشان بگذارید (حرعاملی، وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۸۹-۷۶). بنابراین براساس سفارش های فراوان قرآن در خصوص اندیشه در آیات این کتاب به خوبی روشن می شود که این کتاب، واضح و روشن است و آیات آن مجمل نیست.

نقد دیدگاه عدم نیاز مفسّر برای مجملات قرآن:
۱- با مراجعه به قرآن به این نتیجه می رسیم که علی رغم قابل فهم بودن آیات قرآن برای شرح و تفسیر این کتاب نیازمند مبین هستیم. آن چنان که در سوره ی مبارکه النحل آیه ی چهل و چهارم واگذاری مسئولیت تبیین آیات الهی از جانب خدای متعال به پیامبر (صلی الله علیه وآله ) انجام شده است و این خود بزرگترین دلیل برای نیاز داشتن قرآن به مبیّن است.
۲- عملکرد صحابه با اینکه عرب زبان و بسیاری از آنها اهل شناخت فصاحت و بلاغت بودند دلیلی دیگر بر نیاز مسلمانان به مبیّن است. به عنوان مثال وقتی که آیه ۸۲ سوره مبارکه انعام نازل شد. «الَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ» (الأنعام، ۸۲) به پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله ) گفته شد، کدامیک از ما به خود ستم روا نداشته ایم، پیامبر (صلی الله علیه وآله ) فرمودند : مراد از ظلم در این آیه شرک است و به این فرموده خداوند استناد کردند که «وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لَا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ» (لقمان،۱۳) (البحر المحیط، ج۱، ص۱۳).
ترس و نگرانی مسلمانان بعد از شنیدن این آیه نشان می دهد که آنان از این آیه نکته ای را بدست آورده اند که نباید، اگرچه عرب زبان هستند و آیه برای آنها به صورت ظاهری قابل فهم است. بنابراین بیان پیامبر(صلی الله علیه وآله ) نشان می دهد که آنها به عمق آیه دست پیدا نکرده بودند.
۳- متنی همانند قرآن که قرار است در پی قرون تا آخرین روز دنیا باقی بماند در سطح یک کتاب معمولی نیست و باید برای فهم درست آن و دستیابی به ژرفایی آن راه هایی را به کار بست که خود قرآن به ما معرفی می کند، از این رو آن چنان که صحابه در حیات شریف پیامبر(صلی الله علیه وآله ) به شخص ایشان مراجعه می کردند باید بعد از رسول خاتم برای فهم این کتاب تنها به جانشین واقعی او مراجعه کنیم.
نیاز به تبیین قرآن الزاماً بر خواسته از ابهام و پیچیدگی این کتاب نیست اما به جهت عالی بودن سطح گوینده، زنده و پویا بودن آن باید مبنای خاص داشته باشد به این ترتیب این کتاب در مرحله ی نخست مخاطبان عصر نزول پیامبر (صلی الله علیه وآله ) را در کنار خود دارد و در این مرحله شاهد فهم همگانی با کیفیت مطرح شده در بالا (اینکه در برخی از آیات صحابه در خصوص فهم دچار مشکل می شدند) هستیم.
از سوی دیگر، سطح مخاطبان بعدی این کتاب کاملاً متفاوت است، ذهن ها و هوش ها باید از هنگام شهادت پیامبر(صلی الله علیه وآله) تا امروز و از امروز تا قیامت، از معارف عالی و سترگ این کتاب بهره گیرند؛ بنابراین چنین کتابی نیاز به مبیّن دارد تا گذشت زمان این کتاب را از حجیّت نیاندازد.
به عنوان مثال، نوع آیات قیامت اشاره به موضوع مهم رجعت دارد که بعد از ظهور امام عصر(عجل الله فرجه) اتفاق می افتد و جز اعتقاد به اصل رجعت در عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله ) هیچ بعدی از ابعاد آن برای مردم کاربرد نداشت.
برای درک بیشتر این واقعیت نیک است به سخنان اهل بیت(علیهم السلام) در ویژگی های قرآن اشاره کنیم.

• معرفی قرآن توسط اهل بیت(علیهم السلام) :
امام باقر(علیه السلام) می فرمایند: «مَا یَسْتَطِیعُ أَحَدٌ أَنْ‏ یَدَّعِیَ‏ أَنَّهُ جَمَعَ الْقُرْآنَ کُلَّهُ ظَاهِرَهُ وَ بَاطِنَهُ غَیْرُ الْأَوْصِیَاءِ». (کلینی، الکافی، ج۱، ص۲۲۸) یعنی: هیچ کس نمی تواند ادعا کند که دانش تمامی قرآن اَعَم از ظاهر و باطن آن در نزد اوست به جز اوصیای پیامبر.
امیر المومنین (علیه السلام) در مواضع مختلفی از قرآن به عنوان «کتاب صامت» یاد می کردند؛ در تعبیری می فرمایند: «إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَیْنَ الدَّفَّتَیْنِ لَا یَنْطِقُ‏ بِلِسَانٍ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ وَ إِنَّمَا یَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَال‏» (صبحی صالح، ص۱۸۲) یعنی: این قرآن که میان دو جلد پوشیده شده است به زبانی سخن نمی گوید و ناگزیر به ترجمان نیاز دارد و کسانی ترجمان آنند.
جالب تر از این سخن زمانی است که امیرالمومنین(علیه السلام) برای مشخص شدن ناتوانی مردم در فهم قرآن از آنها می خواهد قرآن را به سخن درآورد و خود در ادامه می فرماید: «ذَلِکَ‏ الْقُرْآنُ‏ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ لَکُمْ أُخْبِرُکُمْ عَنْه‏» (شیخ کلینی، ج۱، ص۶۱) یعنی:این قرآن است آن را به سخن درآورید قرآن هرگز برای شما سخن نمی گوید، این منم که شما را از آن خبردار می کنم.
در برابر این روایات، بیان دیگری از امام علی (علیه السلام) نقل شده است که در آن قرآن، سخنگوی خستگی ناپذیر معرفی شده است.
«کِتَابُ اللَّهِ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ نَاطِقٌ لَا یَعْیَا لِسَانُه‏» (صبحی صالح، ص۱۹۱) یعنی: کتاب خدا پشت سر شماست گوینده ای است که زبانش ناتوان نمی شود.
یا این تعبیر که «الْقُرْآنُ آمِرٌ وَ زَاجِرٌ صَامِت» (دیلمی، اعلام الذین فی صفات المؤمنین، ص۱۰۲)یعنی: قرآن دستور دهنده و بازدارنده، صامت و گویاست؛ بنابراین امام علی(علیه السلام) از سویی قرآن را صامت و از دیگر سو، ناطق معرفی می کند.
صامت بودن قرآن به این معناست که مقاصد خود را پی برده و آشکار بیان نمی کند و گاهی از اجمال در آیه استفاده می کند و گاهی از تعابیر چند پهلو استفاده می کند آن چنان که امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: «فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ‏ ذُو وُجُوه‏» (صبحی صالح، ص۴۶۵) است.
کتابی که وجوه مختلفی از معنا بر آن باز می شود باید برای هدایتگری افرادی مورد تأیید را در کنار خود ببینید تا به معارف عالی آن بتوان پی برد، به بیان دیگر در دیدگاه امام علی (علیه السلام) فهم و تبیین و تفسیر قرآن امری همگانی نیست و کسانی که شایستگی آنها توسط خداوند تأیید شده است (راسخان در علم) قابلیت تبیین مجملات این کتاب را دارند.

اشکال دوم :
با توجه به آنچه که گفته شد و آیاتی نظیر «مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ» (الأنعام،۳۸) و«و نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَهً وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِینَ» (النحل،۸۹) جامعیت این کتاب مشخص می شود بنابراین چگونه معتقدید برای فهم آیات باید به راسخون در علم مراجعه کرد؟
در جامعیت قرآن شکی نیست، اما به تعبیر امیر المؤمنین(علیه السلام) قرآن زمانی «تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ» است که در کنار اهل بیت (علیهم السلام) تبیین شود آن چنان که اصبغ بن نباته از آن حضرت نقل می کند: «وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه وآله بِالْحَقِّ وَ أَکْرَمَ أَهْلَ بَیْتِهِ مَا مِنْ‏ شَیْ‏ءٍ تَطْلُبُونَهُ مِنْ حِرْزٍ مِنْ حَرَقٍ أَوْ غَرَقٍ أَوْ سَرَقٍ أَوْ إِفْلَاتِ دَابَّهٍ مِنْ صَاحِبِهَا أَوْ ضَالَّهٍ أَوْ آبِقٍ إِلَّا وَ هُوَ فِی الْقُرْآنِ فَمَنْ أَرَادَ ذَلِکَ فَلْیَسْأَلْنِی‏» ( کلینی، ج۲، ص۶۲۴) یعنی: هیچ چیز نیست که از آن پرسش نمایید… مگر اینکه در قرآن وجود دارد، پس هر کس آن را می خواهد از من سؤال کند.
در جایی دیگر می فرماید: «ظَاهِرُهُ‏ أَنِیقٌ‏، وَ بَاطِنُهُ عَمِیق‏» (همو،ج۲،ص۵۹۹)
و این حدیث که می فرمایند : «ظاهرٌ و باطن حدٌ و مطلع فالظاهر التلاوه و الباطن الفهم و الحد هو الاحکام الحلال و الحرام و المطلع هو مراد الله من العبد بها» (تفسیر صافی، ج۱، ص۳۱) یعنی: قرآن ظاهر و باطن دارد و حَدّ و مطلعی ظاهر آن تلاوت کتاب است و باطن آن فهم و درک قرآن است. حدّ آن احکام حلال و حرام است و مطلع مُراد خداست که از بندگانش خواسته است. ظاهر قرآن برای اهل آن آشکار است و باطنش حاوی اسراری است که خداوند ارباب حقایق را بر آنها آگاه می سازد. بنابراین قرآن علاوه بر داشتن ظاهر که برای مردم قابل فهم و درک است، اسرار باطنی دارد که آن را افراد خاصی درک می کنند.
مطلع در لغت عرب جای بلندی است و برای بدست آوردن آگاهی از امری از این واژه استفاده می کنند به این ترتیب کسی می تواند به تبیین قرآن مشغول شود که اِشراف کامل به آیات قرآن دارد و ارتباط تنگاتنگ با این کتاب برقرار کرده است؛ آن چنان که شیعه و اهل تسنن از قول پیامبر(صلی الله علیه وآله) می گویند: «عَلِیٌ‏ مَعَ‏ الْقُرْآنِ‏ وَ الْقُرْآنُ مَعَهُ، لَا یَفْتَرِقَانِ حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ». (شیخ طوسی، الامالی، ص۴۶۰و شیخ مفید، الجمل ص ۴۱۸؛ در اهل تسنن، حاکم نیشابوری المستدرک علی الصحیحین ج ۳، ص۱۳۴)یعنی: امام علی(علیه السلام) با قرآن است و قرآن با علی بن ابیطالب(علیه السلام) است، آن دو از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر به من برسند.

• توضیح معیت قرآن با امام علی (علیه السلام)
این موضوع از آن جهت مهم است که با اثبات معیت(همراهی) امیرالمومنین(علیه السلام) یکان یکان اهل بیت(علیهم السلام) در تبیین کتاب الله دارای یک ویژگی اختصاصی و منحصر به فرد می شوند. در میان دانشوران، اولین بحث در مفهوم این حدیث، آنجایی است که این جمله را خبریّه بگیرند یا با عنصر تکوین ترجمه کنند. در بیان تکوینی ملاحظه می شود که قرآن و امام علی (علیه السلام) با هم هستند و از نظر خلقت هیچ گونه جدایی میان آن فرض نمی شود. تبلور این معنا در جریان قرائت قرآن توسط سید الشهداء(علیه السلام) بر روی نی با رگهایی بریده به دفعات در مسیر حمل سر مبارکشان به شام دیده می شود که اگر چه یزیدیان بین سر و بدن فاصله انداخته اند امّا خداوند، اجازه ی سخن گفتن به آن را می دهد، تا بشر بداند اگر یک روز آتش بر حضرت ابراهیم(علیه السلام) گلستان شد و سر حضرت اسماعیل(علیه السلام) بریده نشد، امروز، سر بریده ی فرزند این دو پیامبر خدا، لب به سخن می گشاید و آیات کریمه را زمزمه می کند و این یعنی اثر و مؤثر در خلقت فقط از آن خداست.

هم چنین در جریان تولد امام علی(علیه السلام) که حضرت بعد از سلام به رسول خدا(صلی الله علیه وآله) آیات اولیه ی سوره ی المؤمنون را قبل از آغاز بعثت تلاوت می کند:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏؛ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ؛ الَّذینَ هُمْ فی‏ صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ»
آیاتی که نشان دهنده ی عظمت تولد امیرمؤمنان(علیه السلام) و بیان کننده ی صفات مؤمنان است. باید توجه داشت این رویداد با رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) منافاتی ندارد و عدم آگاهی پیامبر از محتوای قرآن قبل از رسالت را نتیجه نمی دهد چون قرآن دارای حقیقتی است که مرتبه ی اول آن در عالم انوار بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله ) نازل شده بود.
یعنی قرآن کریم، ورای الفاظ ظاهری است و منحصر به ظهور اسلام نمی باشد، اگر مخالفان شیعه به این موضوع اعتراض کنند که چگونه کودکی تازه متولد شده از آیات دستورات الهی سخن می گوید؟ پاسخ می دهیم: همان گونه که حضرت عیسی (علیه السلام) بعد از ولادت فرمود: من بنده خدا هستم او کتاب به من داده و مرا پیامبر قرار داده است در حالی که آن لحظه کتابی در دست نداشت پس می توان گفت در عالم انوار این کتاب بر پیامبر ارائه شده است. به عبارت دیگر قرآن خطی و چاپی، قرآن صامت است و امام معصوم قرآن ناطق و مصداق حقیقی انسان کامل و تجسّم بخشنده قرآن است(نک: شیخ طوسی، الامالی،ص۷۰۸).
«فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا؛ قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی‏ نَبِیًّا؛ وَ جَعَلَنی‏ مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانی‏ بِالصَّلاهِ وَ الزَّکاهِ ما دُمْتُ حَیًّا؛ وَ بَرًّا بِوالِدَتی‏ وَ لَمْ یَجْعَلْنی‏ جَبَّاراً شَقِیًّا؛ وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا» (مریم،۲۹-۳۳)
روایات تولد امام علی (علیه السلام) در کعبه نزد اهل تسنن به حد تواتر رسیده است به عنوان نمونه حاکم نیشابوری در مستدرک خود جلد ۳، ص۴۸۳ می گوید:
«فَقَد تواترت الاخبار اَنَّ فاطمهَ بنتَ اَسَدٍ وُلِدت امیرالمومنین علی بن ابیطالب من کَرَم الله وَجهُ فی جوف الکعبه»:یعنی روایات متواتری است که فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها) حضرت علی (علیه السلام) را در درون کعبه بدنیا آمده است. در نتیجه در توضیح بیان تکوینی باید گفت که دسته ای از روایات به همراهی قرآن و امام علی (علیه السلام) در عالم ملکوت دلالت دارند از جمله روایتی از امام صادق (علیه السلام) که می فرمایند: «خداوند ولایت ما اهل بیت را محور قرآن و دیگر کتب (آسمانی) قرار داده است، محکمات قرآن برگرد این ولایت دور می زند، اعتبار کتب به این ولایت است و (حقیقت) ایمان بوسیله این ولایت شناخته می شود» (عیاشی،التفسیر، ج۱،ص۵).
در توضیح این روایت باید گفت، محوریت ولایت نسبت به کتاب های آسمانی معنا نمی یابد جز اینکه قبل از مرتبه ی وجود جسمانی در عالم ملکوت بین اهل بیت و کتب آسمانی ارتباط وجود داشته باشد.

توضیح بیان تشریعی:
حداقل دو بیان در این خصوص می توان ارائه کرد.
۱- قرآن و عترت هر یک به سوی دیگر همدیگر را فرا می خواند، چنانکه امام سجاد(علیه السلام) می فرماید: «امام از ما (اهل بیت) و معصوم است و عصمت آشکار در خلقت نیست تا بدان شناخته شود از این رو منصوص (از سوی خدا) است.
از آن حضرت سؤال شد: یابن رسول الله معنای معصوم چیست؟
حضرت فرمودند: معتصم و چنگ زننده به ریسمان الهی که همان قرآن است و این دو تا روز قیامت از هم جدا نمی شوند و امام به سوی قرآن هدایت می کند و قرآن به سوی امام هدایت می کند و این است معنای سخن خداوند در آیه نهم سوره ی الإسراء که فرمود: قطعاً این قرآن به (آئینی) که خود پایدارتر است راه می یابد. «إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَیُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا کَبِیرًا» (ابن بابویه، معانی الاخبار،ص۱۳۲).
هم چنین امام باقر(علیه السلام) می فرماید: «قرآن همیشگی و ابدی است و ما پیوسته بر آن دلالت داریم و همراه آن هستیم» (صفار، بصائر الدرجات،ج۱، ص۴۱۴).
بنابراین اگر اهل بیت و قرآن را از یکدیگر جدا سازیم از قرآن جز اسم و رسمی باقی نمی ماند آن چنان که امام علی (علیه السلام) از قول پیامبر (صلی الله علیه وآله ) فرمودند: «زمانی فرا می رسد که از قرآن جز رسم (خطوط) و از اسلام جز اسم باقی نمی ماند» (شیخ کلینی،ج۸، ص۳۰۸).
۲- قرآن و عترت هر دو هادی امت هستند؛ چنان که امام باقر(علیه السلام) در تفسیر آیه¬ی «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَهٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ» (الرعد،۷) می فرماید: منظور از «منذر» پیامبر (صلی الله علیه وآله) است و در هر زمانی از ما (اهل بیت) هدایتگری وجود دارد که آن اقوام را به سوی آن چه پیامبر (صلی الله علیه وآله) علی و اوصیای پس از وی، یکی پس از دیگری می باشد، (شیخ کلینی،ج۱،ص۱۹۱).

• انواع مجملات:
۱- مجملات فقهی
در یک نگاه کلٌی همه ی احکام شارع مقدس در شمار مجملات فقهی قرار می گیرد به دلیل آن که تمام زوایای احکام بیان نشده است،به عنوان مثال: از برپایی نماز، در آیات مختلف قرآن سخن به میان آمده است امٌا از تعداد رکعات نماز، شکیات نماز،کیفیت رکوع و سجده و …، آیه ای در قرآن یافت نمی شود.
امٌا نکته ی مهم در این بحث آنجاست که حتی در آیاتی که حکم شرعی در نگاه اوٌل به صورت روشن و واضح آمده است باز شاهد مجملات هستیم؛ به مثال های زیر توجه کنید:

الف)آیه ی وضو
مانند: نقش (ب) در تعیین مقدار مسح سر، در احکام وضو.
مرحوم شیخ طوسی از زراره نقل می کند: به حضرت باقر (علیه السلام)عرض کردم، آیا به من خبر نمی دهی که از کجا دانستی و گفتی (در وضو)مسح به قسمتی از سر و قسمتی از پاهاست؟حضرت لبخند زدند و گفتند: ای زراره! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلٌم)چنین گفته است، و قرآن از جانب خدا بر این مطلب نازل شده است، زیرا خداوند می فرماید: <فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ> یعنی: صورتهای خود را بشویید؛ از آن فهمیدیم که تمامی صورت سزاوار است که شسته شود.سپس خداوند فرمود:<وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ> یعنی: و دست هایتان تا آرنج.
و(دست تا آرنج) را به (صورت) متصل ساخت، از آن فهمیدیم که دستها تا آرنج شسته شود سپس بین دو کلام فاصله انداخت و گفت: <وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ> یعنی: بر سر های خود مسح کنید؛ بنابراین هنگامی که که فرمود: <بِرُؤُسِکُمْ> دانستیم که مسح بر قسمتی از سر است بخاطر حرف (ب)،سپس پاها را (با حرف ربط “واو”)به سر ارتباط داد همانطور که دستها را (با همین حرف ربط در شستن) به (صورت) ارتباط داد و فرمود:<وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ>یعنی: و پاها تا دو برامدگی آن؛ پس وقتی که پاها را با سر ارتباط داد فهمیدیم که مسح بعضی از قسمت پاهاست،پس پیامبر(صلی الله علیه و اله و سلٌم) آن را برای مردم تفسیر کرد ولی آنان آن را ضایع کردند(شیخ طوسی،تهذیب الاحکام،ج۴،ص۱۱۴).
چند نکته پیرامون روایت:
۱_سند این حدیث صحیح است و فقهای شیعه بر طبق آن فتوا داده اند.
۲_از آنجایی که پیامبر(صلی الله علیه وآله و سلٌم) وظیفه ی تبیین و تفسیر آیات قرآن به ویژه مجملات کتاب را دارد، بنابراین آن چنان که امام باقر(علیه السلام) می فرماید به وظیفه ی خود عمل کرده و نحوه وضو گرفتن را آموزش داده است.
۳_مخفی بودن این مطلب بر فقیهی همانند زراره و قادر نبودن وی برای استخراج چنین مطالبی از ظاهر قرآن نشانگر این است که قرآن حاوی مطالب فراوانی است که حتی عالمان و فقیهان نمی توانند آن را به راحتی استخراج کنند.
همین نکته مهم به ما این مطلب را می رساند که تعبیر<تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ> در قرآن هیچ دلالتی بر بیانگری قرآن برای همه ی افراد ندارد، بلکه در مقام مثال همانند طبیعت است که دارای همه چیز هست و تابحال مقداری از ذخایر و گنجینه های آن برای انسان روشن شده است.
بنابراین سزاوار نیست به خود اجازه دهیم که <کلٌ> در آیه ی۸۹ سوره ی نحل را به معنای مجازی و مسامحی … و امثال آن مانند (هدایت بشر) معنی کنیم و یا توجیهاتی از پیش خود به قرآن تحمیل کنیم. آیا خداوند قادر نبود بفرماید که قرآن تبیان همه چیز در مسائل هدایتی است؟
یک قرآن پژوه، چون خودش قدرت استخراج همه چیز را از قرآن ندارد، بنابراین نباید تصور کند قرآن حاوی همه چیز نیست یا فقط حاوی مباحثی پیرامون هدایت بشر است. چراکه وظیفه ی بیان و تفسیر قرآن به گونه ی کامل به اشخاص دیگری داده شده است.کسانی که همواره در مقابل پرسشها پاسخگو بوده اند و حتی از مردم درخواست کرده اند که از ما بپرسید: «سلونی من قبل أن تفقدونی».
امام باقر(علیه السلام)می فرمایند:«اذا حدثٌتکم بشیءٍتسئلونی من کتاب الله»(حویزی، نور الثقلین،ج۱،ص۶۸۳). یعنی: هرگاه برای شما حدیثی گفتم، مطلبی نقل کردم از من پیرامون کتاب خدا بپرسید، یا امام علی (علیه السلام)که می فرمایند: هر چیزی که خواستار آنید (اعم از) حرز یا برای جلوگیری از آتش سوزی یا سرقت یا رهانیدن حیوانی از صاحبش یا (یافتن) یا گمشده یا برده فراری در قرآن هست. هر کسی، هر چه می خواهد پیرامون آن از من سؤال کند.
از این روایات تفسیری به دست می آید اتصال و افتراق کلمات در قرآن نقش اساسی دارد بنابراین حتی یک (ب)نقش مهمی در معنی آیه دارد که باید مبیٌن قرآن آن را بیان کند؛ یا مثلاً قرار گرفتن <ایدکم> در کنار <وجوهکم> می رساند که باید تمامی دستها شسته شود؛ همانطور که از <وجوهکم> معلوم می شود که همه ی صورت باید شسته شود سپس با <إلی المرافق>محدوده ی شستن دستها را روشن می کند که تمامی دست تا کتف نیست بلکه تا آرنج است.
و بعداً با آوردن فعل <و أمسحوا> نشان می دهد که شستنی ها تمام شد، اکنون نوبت به مسح کردنی ها رسیده است، آنگاه اگر<و أمسحوا رئوسکم> می گفت همه ی سر مشمول حکم مسح می شد ولی حرف (ب) آن را به قسمتی از سر اختصاص داده و در<أرجلکم> (ب) نیاورد چون خیال می شد که همه ی پا باید مسح شود بنابراین با لفظ <إلی الکعبین> محدوده ی مسح را مشخص کرد تا معلوم شود لازم نیست تمامی پا مسح شود.

ب)آیه ی صوم:
در روایات متعددی که در تهذیب الاحکام و سایر کتابهای روایی آمده است از اهل بیت(علیهم السلام)سوال می شود که، ماه رمضان فرا می رسد چند روزی، روزه می گیرم سپس تصمیم به زیارت امام حسین(علیه السلام)می گیرم، آیا به زیارت بروم و در رفت و برگشت افطار کنم؟ یا پس از ماه رمضان به زیارت بروم؛ کدام افضل است؟
امام صادق(علیه السلام)می فرمایند: بمان تا افطار کنی (ماه رمضان تمام شود). عرض کردم فدایت شوم این باقی ماندن و روزه گرفتن از زیارت امام حسین(علیه السلام) افضل است؟ فرمود: بله، آیا در کتاب خدا نخوانده ای،< فَمَنْ‏ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْه‏> یعنی: هر کس از شما این ماه را درک کند باید روزه بگیرد(شیخ طوسی، تهذیب الاحکام،ج۴، ص۳۱۶)
توضیحاتی پیرامون این آیه:
۱_برای توضیح چگونگی استفاده این مطلب از آیات قرآن باید قسمتهای دیگری از این آیه را ضمیمه کرد: <شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ‏ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَنْ کانَ مَریضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُریدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُریدُ بِکُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُکْمِلُوا الْعِدَّهَ وَ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ> (البقره،۱۸۵).
مراد از <الشهر> ماه رمضان است و <ال> دلالت بر عهد ذکری دارد و گفته شده است که <الشهر> مفعول به نیست بلکه مفعول فیه است (ظرف زمان) و مفعول به آن محذوف است،یعنی هر کس از شما که در آن ماه شهر و وطنش را دید و در شهر و وطن خود حاضر بود، آن ماه را روزه بگیرد.
۲_در مقابل صورت دیگری را ذکر کرده است و آن این که هر کس مریض بود یا در سفر بود این تعداد ایام را وقت دیگری روزه بگیرد.
۳_با توجه به اینکه در آیه ی (۱۸۴البقره)فرموده است:<أیامآًمعدودات> و همین آیه نیز می گوید:<و لِتُکْمِلُوا الْعِدَّهَ> روشن می شود که دوباره روزه گرفتن یکی در سفر دیگری در حال حضر(حضور در وطن) یا یکی در حال مریضی و دیگری در حالت سلامتی از ما خواسته نشده است؛ اما باید به لحن خطاب آیه توجه کرد.
از طرفی می فرماید<فمن شهد> ولی در آن طرف دیگر نفرموده: «فمن مرض» و یا«فمن سافر» تا دو طرف همگون باشد بلکه فرمود: <مَنْ کانَ مَریضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ>که از نظر علم نحو(کان) نیاز به یک اسم و یک خبر دارد.ضمیر مستتر در کان اسم آن و مریضاً خبر آن است و <علی سفرٍ> بود مریضاً عطف شده یعنی (من کان مریضاً) یا (من کان علی سفرٍ) هر کس که مریض یا هر کس در سفر بود. بنابراین اگر کسی اکنون سفر کند (در سفر بود) بر او صدق نمی کند.
بنابراین در نگاه اول همه می فهمند مقیم روزه می گیرد و مسافر افطار می کند به عبارت دیگر انسان ها به دو گروه مسافر و مقیم یا دو گروه سالم و مریض تقسیم می شوند و انسان سالم روزه می گیرد و انسان مسافر یا مریض روزه نمی گیرد. اما با دقتی بیشتر و ملاحظه لحن خطاب و آوردن جمله ی اسمیه نکته دقیق تری به نظر می رسد که در نگاه اول قابل استفاده نیست و آن افضلیت باقی ماندن در وطن و روزه گرفتن است و حتی این روزه ثواب و فضیلتش از فضیلت زیارت امام حسین(علیه السلام)نیز بیشتر است.
در برخی روایات مسأله ی را از حد افضلیت نیز بالاتر برده است و لحنش چنان است که گویی انسان نوعی وجوب روزه گرفتن را می فهمد مانند: روایت امیرالمؤنین(علیه السلام)که فرمود: هنگامی که ماه رمضان فرا رسید (بنده ی خدا)حق ندارد که برای سفر خارج شود زیرا خداوند می فرماید: هر کس از شما که در آن ماه حاضر باشد باید روزه بگیرد. در حدیث دیگری از امام صادق(علیه السلام)پرسیده شده است که وقتی در منزل بودم و ماه رمضان فرا رسید آیا حق مسافرت دارم؟حضرت فرمود: خداوند می فرماید: <فَمَنْ‏ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ> بنابراین کسی که در منزل خویش است و ماه رمضان بر او وارد می شود، حق ندارد مسافرت کند مگر برای حج یا عمره یا در طلب مالی که از تلف شدنش می ترسد(نک: علامه مجلسی، بحارالانوار،ج۹۶،ص۳۲۴).

۲- مجملات در ضمایر:
در مجلسی که هارون الرشید امام کاظم(علیه السلام) را برای مجازات احضار کرده بود بعد از مذاکراتی بحث به این نکته رسید که چرا شیعیان، اهل بیت(علیهم السلام)را «یابن رسول الله» خطاب می کنند؟ و ائمه(علیهم السلام) آنها را منع نمی کنند با این که آنان فرزند علی(علیه السلام) هستند نه فرزند رسول خدا و فاطمه زهراء(سلام الله علیها)تنها ظرفی بوده که در آن کودک رشد کرده است و فرزند پیوسته به پدر است.
امام کاظم(علیه السلام) از هارون خواست که او را از جواب دادن به این پرسش معاف بدارد ولی هارون قبول نکرد و اصرار ورزید. امام کاظم(علیه السلام)دوباره از او تقاضا کرد و فرمودند: اگر در پاسخ محکوم شدی علیه من دستور خطرناکی صادر نکن، و بالاخره فرمودند:< و َوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ کُلًّا هَدَیْنَا وَنُوحًا هَدَیْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَیْمَانَ وَأَیُّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَکَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَزَکَرِیَّا وَیَحْیَى وَعِیسَى وَإِلْیَاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِین> (الانعام،۸۴ و ۸۵) یعنی: “و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را به راه راست درآوردیم و نوح را از پیش راهنمایی کردیم و از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را (هدایت یا ایجاد کردیم) و این گونه نیکوکاران را پاداش می دهیم و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس همه از صالحان بودند و اسماعیل و یسع و یونس و لوط را (هدایت کردیم) و همه را بر جهانیان برتری دادیم”
سپس حضرت از او پرسید: پدر عیسی(علیه السلام)کیست؟ خلیفه جواب داد: او پدر ندارد تنها از کلمه ی خدای عزوجل و روح القدوس آفریده شده، سپس به او گفت: عیسی(علیه السلام)تنها و تنها از طرف مادرش حضرت مریم به ذریٌه ی پیامبران ملحق شده و ما نیز از طرف فاطمه(سلام الله علیها)به ذریٌه ی انبیاء ملحق شدیم نه از طرف امیر المؤمنین(علیهالسلام)،خلیفه گفت: احسنت ای موسی باز از این نمونه ها بیان کن. (علامه مجلسی، بحار الانوار،ج۴،ص۱۲۲).
استدلال امام کاظم (علیه السلام) برعبارت (ومن ذریه) وکلمه (عیسی) (ع)استوار است وقرائت دوآیه قرآن برای ارتباط دادن این دو کلمه با یکدیگر می باشد.
وقتی حضرت به کلمه ی«عیسی» (علیه السلام) می رسد از هارون می پرسد، پدر عیسی که بود و هارون جواب می دهد که او پدر نداشت و حضرت کاظم (علیه السلام) فوراً بهره برداری می کند که بنابر این حضرت عیسی (علیه السلام) از جانب حضرت مریم به ذریه ی انبیاء ملحق شده است و ما نیز از جانب حضرت زهرا (سلام الله علیها ) به ذریه ی انبیاء ملحق شده ایم نه از طریق حضرت علی (علیه السلام).
پس در نتیجه یک ضمیر در این آیه بیانگر مطلب بسیار مهمی شده است و آن اینکه فرزندان دختران انبیاء را می توان فرزند انبیا دانست و نسب انبیاء از راه دخترانشان نیز گسترش می یابد و منحصر به پسران نیست.
این آیه به صورت مجمل از جایگاه ویژه ی حضرت زهرا (سلام الله علیه ) در خلقت یاد می کند که نقش حلقه ی اتصال نبوت به امامت را در هستی دارد و اینکه آن حضرت مادر همه ی امامان تا زمان برپایی قیامت است. از این رو حتی به امامان تعبیر یابن الزهراء نیز گفته می شود.

۳ – مجمل عددی:
در قرآن مجید تک واژه ها در تکثیر معانی قرآن کاربرد دارد و از آن نکاتی قابل برداشت است. به عنوان مثال از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که در مورد مردی که نذر کرده بود ( یتصدق بمال کثیر ) مال زیادی را صدقه بدهد فرمود: کثیر، هشتاد و بالاتر است زیرا خداوند فرموده است:
<لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فی‏ مَواطِنَ کَثیرَهٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرینَ> (التوبه،۲۵)
خداوند شما را در موطن های کثیری یاری کرد و آن موطن ها هشتاد بود ( علامه مجلسی، بحار الانوار،ج۱۰۴، ص۲۱۶ ،ح ۵).
در جریانی دیگر وقتی که متوکل عباسی مسموم شد، نذر کرد که اگر بهبودی پیدا کرد مال زیادی را صدقه دهد (یتصدق بمال کثیر)، بعد از سلامت از فقها سوال کرد کثیر چقدر است؟ برخی گفتند: هزار درهم، برخی ده هزار، برخی صد هزار درهم.
امر بر او مشتبه شد دربان وی به او گفت: اگر جواب صحیح را آورم به من چه می دهی؟
گفت: ده هزار درهم و اگر نیاوری صد ضربه شلاق.
او نزد امام هادی (علیه السلام) آمد و پرسید: میزان نذر متوکل چقدر است؟
حضرت جواب دادند : (تصدق بثمانین درهم) به او بگو، هشتاد درهم صدقه بدهد.
او خبر را به متوکل رساند و متکل علت را جویا شد و حضرت فرمودند:
<لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فی‏ مَواطِنَ کَثیرَهٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرینَ> (التوبه، ۲۵)
نظیر همین سوال از امام کاظم (علیه السلام)پرسیده شده است که حضرت به همین ترتیب پاسخگو بوده اند و در فقه شیعه، بزرگانی مانند: شیخ صدوق بر همین مبنا فتوا داده اند.
نمونه ای دیگر سه روایت است که در تفسیر عیاشی از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده است که شخصی نذر کرده حینی (زمانی) روزه بگیرد. (جعل لله علیه صوما حینا فی شکر) حضرت فرمودند: چنین سؤالی از حضرت علی(علیه السلام) پرسیده شده و ایشان فرمودند : باید شش ماه روزه بگیرد زیرا خداوند می فرماید:
<تُؤْتی‏ أُکُلَها کُلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ> (ابراهیم، ۲۵).و الحین سته اشهر (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۰۴، ص ۲۲۸) باید شش ماه روزه بگیرد زیرا خداوند می فرماید: میوه هایش را هر حین می دهد و حین، شش ماه است.
باز در تفسیر عیاشی در مورد شخصی که جزیی از مالش را وصیت کرده است از حضرت رضا(علیه السلام) روایت شده است که جزء هر چیز از هفت است زیرا خداوند می فرماید: <لَها سَبْعَهُ أَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ> (الحجر،۴۴)
که آن دوزخ را هفت در است که هر دری برای دسته ای از گمراهان معین شده است؛ نتیجه این که معانی و معارفی از قرآن با الفاضی مجمل ارائه شده است که می تواند پاسخگوی بسیاری از مسائل باشد.

مجمل واژگان خاص:
بعضی از واژگان خاص در قرآن کریم وجود دارد که به صورت مجمل بیان شده و مفسران هر یک با ادلۀ شخصی خود به تبیین آن پرداخته اند در حالی که اهل بیت(علیهم السلام) بیان ویژه ای نسبت به آن ارائه کرده اند که اینک به سه نمونه آن اشاره می کنیم.
الف) صلاه الوسطی:
«حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاهِ الْوُسْطى‏ وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتینَ» (البقره، ۲۳۸). یعنی: در انجام همه ی نماز ها (به خصوص) نماز وسطی کوشا باشید و از روی خضوع و اطاعت برای خداوند به پا خیزید.
کلمه ی وسطی از دیدگاه بعضی مفسران مؤنث اوسط به معنای میانه تر است یعنی نمازی که در وسط نماز ها قرار می گیرد؛ اما حقیقت این است که از ظاهر کلام وحی مشخص نمی شود که منظور از آن چه نمازی است!
قرائن مختلفی در دست است که منظور از «صلاه وسطی» نماز ظهر است؛ زیرا نماز ظهر در وسط روز انجام می شود و شأن نزول آیه نیز گواه این مطلب است.
این در حالی است که در بسیاری از قرآنها «صلاه وسطی» به نماز صبح ترجمه شده است چون نماز صبح بین نماز های شب (مغرب و عشاء) و نماز های روز (ظهر و عصر) واقع شده است.
در حالی که امام صادق (علیه السلام) می فرمایید: «الصلاه الوسطی هی الوسطی من صلاه النهار و هی الظهر» (صافی، التفسیر، ج۱ ،ص۲۶۹ ) و ( وسایل الشیعه، ج ۳، ص۱۵،ح ۶). یعنی: نماز وسطی آن نمازی است که وسط نمازهایی که در روز خوانده می شود واقع شده و آن نماز ظهر است.
برخی از مفسران در تبیین این که چرا نماز ظهر به عنوان«صلاه وسطی» در قرآن مطرح شده است، گفته اند:
۱- چون در وقت کثرت مشغله واقع شده و لازم است از دنیا فارغ شد و به نماز پرداخت. (تفسیر احسن الحدیث ج۱، ص۴۴۹)
۲- در وسط روز و وقت زوال شمس(ظهر شرعی) واقع شده که وقت آن برای نماز سختی بیشتری دارد پس افضل است (تفسیر اثنی عشری، ج۱، ص۴۲۶).
۳- چون نماز ظهر اولین نمازی است که واجب شد و زوال ظهر وسط روز و ساعت استجابت دعاست (اطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج۲ ،ص ۴۸۷ ).
۴- تاکید روی این نماز به خاطر آن بوده که بر اثر هوای نیمروز تابستان یا گرفتاریهای شدید کسب و کار نسبت به آن کمتر اهمیت می دادند بنابر این آیه در جهت تاکید به این شکل آمده است. (تفسیر نمونه، ج۲ ،ص ۲۰۷).
صلاه وسطی به صورت مبهم بیان شده است تا با مراجعه به روایات مفسران حقیقی قرآن مشخص شود که مراد از صلاه وسطی چیست؟
ضمن این که یکی از وجوه فصاحت و بلاغت همین سبک بیان قرآن است تا ذهن مخاطب را بیشتر به خود جلب کند تا با فحص از معصوم به این نتیجه برسد که چه نمازی از اهمیت بیشتری برخوردار است؟
برخی ایراد گرفته داند که خداوند در مقام بیان هر مطلبی باید آن را کمال و تمام بگوید و در غیر این صورت حکیمانه سخن نگفته است.
به این دسته از پژوهشگران پاسخ می دهیم خداوند مطلع و مرادش را کامل گفته است، ولی این اهل بیت (علیهم السلام) هستند که به عنوان راسخان در علم، مراد کلام الهی را می فهمند؛ به عبارت دیگر نظم و تدبیر الاهی این گونه بوده که قرآن با این روش فهمیده شود. آنچنان که در روایت آمده است : (ما من امر یختلف فیه اثنان و له اصل فی کتاب الله عزوجل و للکن تبلغه عقول الرجال ) ( شیخ کلینی، الکافی، ج۱ ، ص۶۰ ،ح۶ ). ترجمه:” هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف کنند مگر این که برای آن اصلی در قرآن وجود دارد ولی عقول به آن دسترسی ندارند”.
بنابراین همه چیز در قرآن هست و این انسان کامل است که به عنوان حجّت خدا می تواند از علوم مختلف پرده برداری کند.
این سبک بیان قرآن می خواهد به مخاطب کلام وحی بفهماند که به تنهایی قادر به فهم همه ی مراد الهی نیستی و نیاز به مراجعه به مفسران حقیقی داری.
نکته: مرحوم فیض کاشانی درباره ی نماز میانه می گوید : صلاه وسطی نماز ظهر است و نماز جمعه .اولاً بر نماز ظهر است بنابراین نماز جمعه افضل نماز هاست.
علامه ی طباطبایی در توجیه مطلب فیض کاشانی می گوید: از همان روایاتی که نماز وسطی را نماز ظهر بیان کرد استفاده می شود که معصومین (علیهم السلام) ظهر و جمعه را یک نوع گرفته اند و در غیر جمعه (به صورتی دیگر خوانده می شود) نه اینکه مانند نماز صبح و ظهر دو نوع نماز و مربوط به دو وقت باشد . (همو، المیزان، ج۲ ،ص۳۹۰) به بیان دیگر صلاه وسطی نمازی است که در وسط روز خوانده می شود. در روزهای دیگر منظور از آن نماز ظهر است و در روز جمعه منظور از آن، نماز جمعه است.

نماز وسطی در دیدگاه اهل تسنن:
در تفسیر الدّر المنثور آمده است جمعی از قریش نشسته بودند که زید بن ثابت از کنارشان رد می شد، دو جوان را فرستادند تا از او معنای صلاه وسطی را بپرسند، زید گفت: مراد نماز ظهر است، دو جوان برگشتند و از عساقه بن زید پرسیدند او نیز گفت نماز ظهر است چون رسول خدا (صلی الله و علیه و آله) در هجیر مشغول نماز بود و به جز یک صف یا دو صف با او نبودند و مردم مشغول گفتگو و معامله شدند که این آیه نازل شد.
حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاهِ الْوُسْطى‏ وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتینَ (البقره،۲۳۸)
به دنبال نزول آیه، رسول خدا (صلی الله و علیه و آله) فرمودند: مردمی که در هنگام نماز مشغول گفتگو و معامله بودند یا از عمل خود دست برمی دارند، و یا اینکه خانه هایشان را آتش می زنند.
در همین کتاب جدا از این نقل عجیب، سیوطی نزدیک به پنجاه روایت در خصوص صلاه وسطی آورده است. ( همو،درالمنثور،ص۳۰۱).

تفاسیر نادرست از صلاه وسطی:
فارغ از برخی از نسبت های ناروا به رسول مکرم (صلی الله و علیه و آله) در فضای فکری اهل تسنن نسبت به این آیه، برخی نماز وسطی را نماز مغرب گرفته اند، بعضی گفته اند: صلاه وسطی در بین همه ی نمازها، نامعلوم است چنان که شب قدر در بین شب ها نامعلوم است، و بر طبق همین گفتار روایاتی از صحابه آورده اند و بعضی هم مراد از صلاه وسطی را نماز عشاء دانسته اند و برخی آنچنان که گفته شد آن را معادل نماز جمعه معرفی کرده اند. تمام این نقل قول های نادرست به جهت دوری از مکتب اهل بیت (علیهم السلام) برای تبیین مجملات قرآن است.

ب‌) معنای ویل:
براساس برخی روایات (ویل) اسم چاهی در قعر جهنّم برای گروه خاصی از گنهکاران است که در فارسی بیشتر به معنای (وای بر او) ترجمه می شود. تعبیر (ویل) در قرآن در موارد زیادی به کار رفته است که به شرح زیر است:
درباره ی کفار: «اللَّهِ الَّذی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ وَیْلٌ لِلْکافِرینَ مِنْ عَذابٍ شَدیدٍ» (ابراهیم،۲)
مشرکان: «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى‏ إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَاسْتَقیمُوا إِلَیْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ وَ وَیْلٌ لِلْمُشْرِکینَ» (فصلت،۶)
تحریف کنندگان کتابهای آسمان: «فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ» (البقره، ۷۹)
افراد بسیار دروغگو و بسیار گنهکار: « وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثیمٍ» (الجاثیه،۷)
تکذیب کنندگان: «وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ» (مرسلات،۱۵)
کم فروشان: «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ» (المطففین،۱)
عیب جویان مسخره گر: «وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَهٍ لُمَزَهٍ» (الهمزه،۱) به کار رفته است.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: نماز ستون دین است پس هر کس نماز خود را عمداً ترک کند به یقین دین خود را خراب کرده است و هرکس وقت های آن را ترک کند او را در ویل می اندازند و (ویل) وادی است در جهنم چنان که خداوند می فرماید:«ویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون» (جامع الاخبار شعیری) یعنی:وای بر نماز گزاران که از نمازشان غافلند.
«والذین هم یراعون و یمنعون الماعون» یعنی:کسانی که همواره ریا می کنند و کسانی که از دادن وسایل ضروری زندگی به نیازمندان دریغ می کنند.
هم چنین در منابع شیعه آمده قاتل امام حسین(علیه السلام) در تابوتی از آتش است که نیمی از عذاب دنیا به او وارد می شود و دست ها و پاهای او با زنجیر های آتشین محکم بسته شده با چنین حالتی او را به آتش می افکنند تا در ژرف ترین مکان جهنم قرار گیرد. پیکر او عفونت بدبویی است که از بوی آن اهل دوزخ به خدا پناه می برند و در حالی که عذاب خدارا می چشد در جهنم جاودان است. ساعتی از عذاب خدا دور نمی شود و به او از آب جوشان دوزخ داده می شود، ویل بر او از عذاب خداوند عزوجل(علامه حلی، کتاب کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین، ص ٣٠۶)
هم چنین امیرالمومنین (علیه السلام) می فرمایند: رسول خاتم روزی فرمود: ای علی دانستی که جبرئیل به من خبر داد که امتم بعد از من با تو پیمان می شکنند؟!
پس ویل، ویل، ویل بر ایشان باد.گفتم: ای پیامبر خدا، ویل چیست؟ فرمود: دره ای است در جهنم که بیشتر اهل آن را دشمنان تو و کشندگان فرزندان تو و پیمان شکنان با تو تشکیل می دهند و طوبی، طوبی، طوبی با آن که تو را دوست بدارد و با تو وفادار باشد .
گفتم: ای پیامبر طوبی چیست؟
فرمود:درختی است در خانه ی تو در بهشت و هیچ خانه ای از خانه های شیعیان تو در بهشت نیست مگر آن که شاخه ای از آن درخت در آن وجود دارد و هر چه بخواهند به آنان تقدیم می کند.(تفسیر فرات کوفی، ص ۲۱۵ و ۲۱۶)
سید بن طاووس درباره ی اینگونه از روایات می گوید: چه این که ویل وادی در جهنم باشد همانطور که ظاهرا چنین است یا کلمه ای برای مطلق عذاب باشد تعدادی از روایات وجود دارند که از رسول خدا نقل شده اند که آن حضرت فرمودند: ویل بر کسانی است که بر اهل بیت من ظلم می کنند. آن ها به همراه منافقان در درک اسفل (قعر جهنم) از آتش جهنم عذاب می شوند (همو، ص٣٧٨)
ملاحظه می کنیم که حتی علی رغم روایات متعدد در خصوص ویل در کتب معتبر شیعه باز هم شخصیت والایی چون سیدبن¬طاووس دو احتمال از روایات بیان می کند که این بر مجمل بودن آیه تأکید دارد به این مطلب باید دقت داشته باشیم که بحث اجمال می تواند به صورت نسبی در آیات متعدد قرآن مورد توجه قرار گیرد به عبارت دیگر بعضی از کلمات و واژه ها به اندازه ای مجمل هستند که مخاطب هیچ برداشت صریحی از آن ارائه نمی کند و در سایر موارد رفع اجمال با کمک روایات انجام می گیرد که به یقین درصد کمتری از اجمال در آیه دیده می شود مانند مثال اخیر که سید بن طاووس بین دو معنا در ویل با توجه به روایات اهل بیت سخن خود را بیان می کند که البته هر دو با هم قابل جمع هست.

ج) معنای کوثر:
کوثر در لغت به معنای خیر کثیر و فراوان است و مصادیق متعددی برای آن ذکر شده است. کوثر بر فوعَل، وصفی است که از کثرت گرفته شده و یه معنای فراوان است(ازهری،تهذیب اللغه، ج١٠، ص١٠٢).
گستره ی معنایی این واژه چنان است که برخی از لغت شناسان آن را خیر بی نهایت ترجمه کرده اند (راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص ٧٠٣).
کوثر دارای دو مصداق بارز یکی در دنیا و یکی در آخرت است. حضرت زهرا (سلام الله علیها) که منشأ اولاد ‌و ذریه ی نسل پیامبر است مصداق دنیوی آن و مصداق اخروی آن حوضی در بهشت است که امیرالمومنین(علیه السلام) و دیگر امامان معصوم ساقی آن می شوند و تشنگان صحرای محشر را سیراب می کنند. اینک به برخی از این احادیث اشاره می کنیم:

اوصاف حوض کوثر:
الف) پیامبر(صلی الله علیه و آله) می فرمایند:
حوض کوثر نهری است در بهشت که کناره های آن از طلاست و نوشیدنی آن از برف و شیر سفید تر و از عسل شیرین تر و از مشک خوش بو تر و بر سنگ های بزرگ لولو و مرجان جاری می شود. (فیض کاشانی، المحجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء ، ج ۸ ، ص ۳۵۲ ).
– پیامبر(صلی الله علیه و آله) می فرمایند:
حوض کوثر نهری است دارای خیر کثیر در بهشت که از حوضی می ریزد و اطراف آن به عدد ستارگان آسمان ظروفی چیده شده است و امت من پس از ورود به بهشت بر آن وارد می شوند (همان، ج۸، ص۳۵۲).
– هر کس از آن بنوشد هرگز تشنگی بر او غلبه نمی کند (مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۸، ص۱۲۲).
– اولین کسانی که بر آن وارد می شوند مهاجران فقیر می باشند (فیض کاشانی ، المحجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء ، ج ۸ ، ص ۳۵۲ ).
– والی و ساقی آن امیرالمومنین است (شیخ صدوق، الاعتقادات، ص ۶۵).
– برای هر پیامبری در بهشت نهری است که بخاطر کثرت وارد شوندگان بر حوضشان بر یکدیگر مباهات می کنند، ولی من امیدوارم وارد شوندگان بر حوضم بیشتر از دیگران باشند. (فیض کاشانی، المحجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء، ج۸، ص۳۵۳).
روایاتی که مانند روایات نخست از کیفیت نهر بهشتی سخن می گوید، درصدد بیان حقایق به شکل تقریب به ذهن است تا مخاطب در بستر آن شمای کلی از بهشت را متصور سازد و به عبارت دیگر تصور ما از بهشت و دوزخ علیرغم همه ی روایات وارده از معصومین(علیهم السلام) همانند تصور جنین است نسبت به امکانات رفاهی دنیا.
ب) بیان اهل بیت (علیهم السلام)
– امیرالمومنین(علیه السلام) می فرمایند: حوض کوثر ما مملو است و در آن دو نهر از بهشت می ریزد، یکی از چشمه ی تسنیم و دیگری از چشمه معین (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۸،ص ۱۹ و ۲۰).
– امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: کسی که دل او بخاطر مصیبت ما به درد آید، در هنگام فوت شاد می شود، فرحی که هرگز از دل او بیرون نمی رود تا در حوض کوثر بر ما وارد شود، و کوثر خوشحالی می کند چون دوست ما بر او وارد می شود، حتی او که به او می چشاند از لذت انواع خوردنی ها که نمی خواهد از آن جا به جای دیگری برود؛ هر که از آن یک شربت بیاشامد هرگز تشنه نشد و بعد از آن هیچ گاه سختی نکشد؛ و آن به سردی کافور و بوی مشک و طعم زنجبیل است؛ و از عسل شیرین تر و از آب چشم (اشک) صاف تر و از عنبر خوش بوتر و از چشمه ی تسنیم بهشت بیرون می آید؛ بر همه ی نهرهای بهشت می گذرد و بر روی سنگ ریزه ی مروارید و یاقوت جاری می شود …
… و هر چشمی که در مصیبت ما بگرید البته خوشحال می شود به نظر کردن به کوثر و آب می دهند از آن همه ی دوستان ما را، اما به قدر محبت و پیروی ما از آن لذت می برند و هر کس محبتش بیشتر باشد لذتش بیشتر خواهد بود (مجلسی، حق الیقین، ص ۴۵۵).
بر اساس همین روایات در دعای ندبه می خوانیم: «واسقنا من حوض جده بکاسه و بیده ریا رویا هینیئا سائقا لااظما بعدها» یعنی: خدایا سیراب کن ما را از حوض جد امام عصر(علیه السلام) به ظرف و دست او، سیرابی کامل و گوارایی که هرگز بعد از آن تشنگی نباشد ای ارحم الراحمین.

۵- حروف مقطعه
درباره ی حروف مقطعه قرآن مطالب بسیاری در تفاسیر آمده است و پرسش های متفاوتی ذهن دانشمندان را به خود مشغول داشته است. اما آنچه مسلم است این که حروف مقطعه ی قرآن دارای مدلول بوده و می توان قسمتی از این مدلولات را در روایات اهل بیت(علیهم السلام) شناخت. امیرالمومنین(علیه السلام) می فرماید: هر کتابی برگزیده ای(صفوه) دارد و برگزیده ی قرآن حروفی تهجی (مقطعه) است. بنابراین اگر این حروف هیچ مدلولی نداشته باشد فایده ای بر نزول آن مترتب نخواهد بود که این کار از خداوند حکیم دور از ذهن است اگر چه در فضای فکری اهل تسنن بحث دلالت حروف مقطعه مطرح نیست که در نقد آن فخر رازی می گوید جایز نیست خداوند در کتابش چیزی قرار دهد که خلق آن را نمی فهمد زیرا خدای متعال مردم را به تدبر در کتابش و استنباط احکام و معارف آن امر کرده و این دو بدون احاطه به معنای آیات قرآن مقدور نمی باشد. (فخر رازی، تفسیر کبیر، ج۱، ص۳)
برخی از سوره های قرآن با حروف مقطعه آغاز می شوند که چون این کلمات به صورت بخش بخش تلاوت می شوند مقطعه می گویند.
مرحوم شیخ صدوق در التوحید می گوید: مردی نزدی پیامبر آمد و از آن حضرت درباره ی فایده ی حروف مقطعه پرسید؛ پیامبر به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
شما جواب دهید و آن گاه برای توفیق امیرالمومنین دعا کردند.
امیرالمومنین (سلام الله علیه) در جواب پرسش آن شخص اظهار داشتند هیچ حرفی نیست مگر آن که آن اسمی از اسماء الهی است سپس در توضیح آن (الم ) سوره ی بقره را این چنین توضیح دادند:«الالف الله لااله الا هو الحی القیوم؛ اللام لطیف بعباده؛ المیم فمالک الملک» یعنی: الف الله خدایی است که هیچ الهی جز او زنده ی برپادارنده نیست
لام لطف کننده به بندگان و میم مالک هستی است.

سعدبن عبدالله قمی نقل می کند که در خدمت امام عسکری( علیه السلام) بودم و فردی از تاویل آیه ی «کهیعص» سوال کرد:
امام فرمودند: از فرزندم حضرت مهدی(علیه السلام) پاسخ را دریافت کنید.
آنگاه امام زمان (سلام الله علیه) فرمودند:حضرت زکریا از پروردگارش درخواست کرد که اسماء خمسه را به وی بیاموزد. خداوند متعال جبرئیل را بر او فرو فرستاد و آن اسماء را به او تعلیم داد. حضرت زکریا هنگامی که نام های محمد، علی، فاطمه و حسن را یاد می کرد اندوهش برطر ف می شد و اما هنگامی که از حسین یاد می کرد بغض گلویش را می فشرد و مبهوت می شد به همین دلیل روزی از خداوند سبب این ناراحتی را جویا شد و گفت:
بارالها، چرا وقتی آن چهار نفر را یاد می کند آرامش می یابم و اندوهم برطرف می شود اما وقتی حسین(علیه السلام) را یاد می کنم اشکم جاری می شود و ناله ام بلند می شود؟
خدای تعالی او را از داستان شهادت امام آگاه کرد و فرمود:«کهیعص»؛ (ک) نام کربلاست؛(ه) اشاره به شهادت عطرت طاهره؛ (ی) اشاره به نام یزید که به امام حسین(علیه السلام) ظلم می کرد؛(ع) اشاره به عطش امام علیه السلام است؛ (ص) نشانه ی صبر و مقاومت ایشان است. (مکیال المکارم ، موسوی اصفهانی ، ج ۱)

فلسفه ی وجود حروف مقطعه در قرآن
۱- تحدی قرآن با حروف مقطعه
در سوره هایى که با حروف مقطعه شروع شده است در بیشتر موارد بلافاصله پس از حروف مقطعه سخن از قرآن و نزول آن به میان مى آید. مانند: <الم ذلک الکتاب لاریب فیه> (البقره،۲)؛ <المص؛ کتاب انزل الیک> (الأعراف، ۱)؛ <الر؛ کتاب احکمت آیاته> (هود،۱)؛ <طسم؛ تلک آیات الکتاب المبین> (القصص، ۲).
هم¬چنین در چند روایت که از اهل بیت (علیهم السلام) نقل شده، حروف مقطعه قرآن به همین گونه تفسیر شده است:
– «عن على بن الحسین (علیه السلام) قال الله تعالى: الم ذلک الکتاب اى یا محمد هذا الکتاب الذى انزلته الیک هوالحروف المقطعه التى منها الف و لام و میم و هو بلغتکم و حروف هجائکم فاتوا بمثله ان کنتم صادقین» (البرهان، ج ۱، ص ۵۴)
امام سجاد(علیه السلام) فرمود: خداوند مى فرماید:«الم ذلک الکتاب، یعنى: اى محمد این کتابى که بر تونازل کرده ام از همین حروف مقطعه اى است که از جمله ی آنها «الف و لام و میم» است؛ اى مردم این به لغت شما و حروف تهجى شماست پس اگر راست مى گویید مانند آن را بیاورید.
– عن على بن موسى الرضا (علیه السلام) قال: «ان الله تبارک و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى یتداولها جمیع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لایاتون بمثله» (علامه مجلسی،بحار الانوار ج ۲ ص ۳۱۸) یعنی:امام رضا(علیه السلام) فرمود: همانا خداوند، این قرآن را با همین حروفى که میان همه ی عربها متداول است، نازل کرده و سپس گفته است: اگر انس و جن جمع شوند تا مانند این قرآن را بیاورند، نخواهند توانست.

۲- کلید ورود به فهم بطون قرآن
فهم حروف مقطعه¬ ی قرآن به گونه¬ای نیست که بخواهیم از راه علوم متعارف حصولى بدان دست یابیم؛ بنابراین عرفای نامداری، چون ابن عربى از جانب خود و بدون هیچ دلیل شرعی به تفسیر قرآن و حروف مقطعه پرداخته¬اند که این روش مورد نکوهش صریح قرآن است؛ آن چنان که پیشتر اشاره شد براساس نص مصحف شریف، وظیفه¬ی ترجمان وحی بر دوش نبی و راسخان در علم نهاده شده است.
این¬که آلوسى در جمع بین رمز بودن حروف مقطعه و دستور تدبر در قرآن، دستور تدبر را شامل این حروف نمى داند، قابل نقد است چه این¬که اگر بیشتر می¬اندیشید، قرآن می¬خواهد بانگ برآورد که: «من کتابی هستم که مبینی پاک باید مرا تفسیر کند» <لایمسه الاالمطهرون>؛ ای کاش جناب آلوسی و هم¬کیشان او در این آیه نیز به اصطلاح تدبر می-کردند که قرآن می¬فرماید:< فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ> (النحل،۴۳) که در میان مسلمانان تنها اهل بیت(علیهم السلام) فرموده اند: مصادق اهل ذکر ماییم.
امام باقر (علیه السلام) به ابولبیدمخزومى فرمود:
«یا ابا لبید ان فى حروف القرآن المقطعه لعلما جّما» (تفسیر البرهان ج ۲ ص ۳) یعنی:اى ابو لبید! در حروف مقطعه قرآن علم سرشارى وجود دارد.
خداى متعال در معراج¬های رسول اکرم (صلى الله علیه وآله ) اسرار مختلفی را به وی آموخت و آن حضرت نیز علوم فراوانى به امیرالمؤمنین على (علیه السلام ) آموخت پس از باب علم نبی (صلی الله علیه وآله) این علوم به ما رسیده است؛ آن چنان که آن حضرت خطاب به کمیل بن زیاد نخعى فرمودند: «ها ان هیهنا لعلما جما لو اصبت له حمله»؛یعنی: علوم فراوانى در سینه دارم که کسى را یاراى تحمل آن نیست.
بنابراین حروف مقطعه که جزیى از قرآن است، بخشی از این علوم جمّی است که حجت¬های خدا به اذن خدا از فهم آن برخورداند، آن چنان که خداوند در جریان تبلیغ حضرت عیسی(علیه السلام) از آن یاد می¬کند.
<وَ رَسُولاً إِلى‏ بَنی‏ إِسْرائیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ‏ فی‏ بُیُوتِکُمْ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیَهً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ> (آل عمران، ۴۹) یعنی: و [او را به عنوان‏] پیامبرى به سوى بنى اسرائیل [مى‏فرستد، که او به آنان مى‏گوید:] «در حقیقت، من از جانب پروردگارتان برایتان معجزه‏اى آورده‏ام: من از گِل براى شما [چیزى‏] به شکل پرنده مى‏سازم، آنگاه در آن مى‏دمم، پس به اذن خدا پرنده‏اى مى‏شود؛ و به اذن خدا نابیناى مادرزاد و پیس را بهبود مى‏بخشم؛ و مردگان را زنده مى‏گردانم؛ و شما را از آنچه مى‏خورید و در خانه‏هایتان ذخیره مى‏کنید، خبر مى‏دهم؛ مسلماً در این [معجزات‏]، براى شما اگر مؤمن باشید، عبرت است.
در بعضى از روایات این حقیقت که حجت خدا باید از علوم آینده برمبنای حروف مقطعه آگاه باشد، گزارش شده است به عنوان مثال در چند روایت، امام صادق (علیه السلام) سال انقراض حکومت بنى امیه را از «المص»که در اول سوره ی اعراف آمده، بیان کرده است.(همان)
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می‌خوانیم «طه» از اسامی پیامبر است و معانی آن «یا طالب الحق»، «الهادی الیه«ای کسی که طالب حقی، و هدایت کننده به سوی آنی.
از این حدیث چنین بر می‌آید که «طه» مرکب از دو حرف است «طاء» اشاره به «طالب الحق» و «ها» اشاره به «هادی الیه» دارد.
هم چنین این کلمه ی «طه» مانند «یس» بر اثر گذشت زمان، تدریجاً به صورت «اسم خاص» برای پیامبر اسلام(ص) درآمده است، تا آنجا که آل پیامبر(صلی الله علیه وآله )را نیز «آل طه» می‌گویند و از امام زمان، حضرت مهدی(عجل الله فرجه) در دعای ندبه «یابن طه» تعبیرشده است.

حروف مقطعه در روایات اهل بیت(علیهم السلام)
روایات تفسیرى حروف مقطعه قرآن به چند گروه تقسیم مى شود:
۱- روایاتى که آنها را اجزاى اسم اعظم الهى مى داند:
«عن امیرالمومنین (علیه السلام) و… ان الحروف المقطعه فى القرآن اسم الله الاعظم ، الا انا لا نعرف تالیفه منها».
۲- روایاتى که این حروف را به شکل غالب، ناظر بر اسماى الهى و به شکل اجمال ناظر به مظاهر ویژه آن مى داند:
«عن الصادق (علیه السلام) (فى قول الله عز و جل طس و طسم ) قال : و اما (طس ) فمعناه انا الطالب السمیع و اما (طسم ) فمعناه انا الطالب السمیع المبدء المعید».
۳- روایاتى که برخى از حروف مقطعه را ناظر به نام مبارک پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) مى داند:
«عن الصادق (علیه السلام) قال : (طه ) اسم من اسماء النبى (صلى الله علیه وآله) و معناه یا طالب الحق الهادى الیه …»
۴- روایاتى که حروف مقطعه را ناظر به مطالبى غیر از اسماء الله مى داند:
«عن ابى جعفر (علیه السلام) قال : (حم) حتم و عین عذاب و سین سنون کسنى یوسف (علیه السلام) وقاف قذف و مسخ یکون فى آخر الزمان منه، بالسفیانى واصحابه وناس من کلب ثلاثون الف یخرجون معه و ذلک حین یخرج القائم (علیه السلام) بمکه و هو مهدى هذه الامه»
۵- روایاتى که برخى از حروف مقطعه را نام موجودى خاص و شریف مى داند:
«عن یحیى بن مسیره الخثعمى عن ابى جعفر (علیه السلام) قال : سمعته یقول : حم عسق عدد سنى القائم قال : و (ق) جبل محیط بالدنیا من زمرد اخضر و خضره المساء من ذلک الجبل و علم کل شى ء فى (عسق)».
۶- روایاتى که حروف مقطعه را ناظر به اجل امتها مى داند:
«رحمه بن صدقه قال: اتى رجل من بنى امیه لعنهم الله و کان زندیقا الى جعفر بن محمد (علیه السلام) فقال له: قول الله عزوجل فى کتابه (المص) اى شى ء اراد بهذا واى شى فیه من الحلال والحرام واى شى ء فیه مما ینتفع به الناس؟ قال : فاغتاط (علیه السلام) من ذلک فقا: امسک و یحک، الالف واحد واللام ثلاثون والمیم اربعون والصاد تسعون کم معک ؟ فقال الرجل : ماه واحدى و ستون. فقال (علیه السلام): اذا انقضت سنه احدى و ستین و ماه تنقضى ملک اصحابک. قال : فنظرنا فلما انقضت سنه احدى و ستون و ماه عاشورا دخل المسوده الکوفه و ذهب ملکهم».
۷- روایاتى که حروف مقطعه را ناظر به تحدى مى داند:
عن الرضا (علیه السلام )… ثم قال : ان الله تبارک و تعالى انزل هذا القرآن بهذه الحروف التى یتداولها جمیع العرب . ثم قال : (قل لئن اجتمعت الانس ‍ والجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن …).
۸- روایاتى که حروف مقطعه را مفتاح سوره ها مى داند:
عن الصادق (علیه السلام ): … ان تعالى لما بعث موسى بن عمران ثم من بعده الانبیاء الى بنى اسرائیل لم یکن فیهم قوم الا اخذوا علیهم العهود والمواثیق لیومنن بمحمد الامى المبعوث بمکه الذى یهاجر الى المدینه یاتى بالکتاب بالحروف المقطعه افتتاح بعض سوره …
۹- روایاتى که این حروف را رمزى میان خداى سبحان و رسول اکرم (صلى الله علیه وآله ) مى داند:
عن الصادق (علیه السلام ): (الم ) رمز و اشاره بینه و بین حبیبه محمد (صلى الله علیه وآله ) اراد ان لا یطلع علیه سواهما بحروف بعدت عن درک الاعتبار و ظهر السر بینهما لا غیر.
۱۰- روایاتى که این حروف را صفوه قرآن مى داند:
عن امیرالمومنین (علیه السلام ): ان لکل کتاب صفوه و صفوه القرآن حروف التهجى

نتیجه آن که حروف مقطه¬ ی قرآن حاوی علوم مختلفی اعم از گذشته و آینده و غیب می باشد که تنها مفسران خاص از بطون آن آگاهی دارند و غیر ایشان هر آن چه بگویند در شمار تفسیر به رأی به شمار می آید.

• حصر و اختصاص
حصر- که به آن قصر هم مى‏گویند- زمانی اتفاق می افتد که موضوعی را بر موضوع دیگر اختصاص دهیم و از غیر آن نفی کنیم که بر دو قسم است:
۱- حصر موصوف بر صفت
۲- قصر صفت بر موصوف
که هریک یاحقیقی است یا مجازی.
مثال مجازی در قرآن مانند <وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ> «آل عمران، ۱۴۴» مى‏باشد که بر رسالت پیامبر# اکتفا شده و ایشان از صفات خداوند نیز تجاوز نکرده است.

– تقسیم حصر از جهتی دیگر شامل سه قسم می شود: قصر افراد، و قصر قلب، و قصر تعیین.
۱- قصر افراد : به عنوان مثال به کسى که بتها را با خداوند در ألوهیّت شریک می داند خطاب می شود: (إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ) «نحل، ۵۱»
۲- قصر قلب: به کسى خطاب مى‏شود که حکم را براى غیر کسى که متکلم برایش اثبات کرده مى‏داند، مانند (رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ) «بقره، ۲۵۸» که خطاب به نمرود شده که خودش را زنده کننده و میراننده مى‏پنداشت، (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ) «بقره، ۱۳»، خطاب به منافقانى است که مؤمنین را سفیه مى‏شمردند، (وَ أَرْسَلْناکَ لِلنَّاسِ رَسُولًا) «نساء، ۷۹» خطاب به یهودیانى است که مى‏پنداشتند رسول اکرم (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) فقط براى عرب مبعوث شده است.
۳- قصر تعیین.: خطاب به کسى که هر دو أمر نزد او مساوى است، نه صفتى را براى فرد خاصى اثبات مى‏کند، و نه براى یک فرد یکى از دو صفت را به طور خاص قرار مى‏دهد.

– راههاى حصر:
۱- نفى و استثنا؛ نفى بوسیله «لا» یا «ما» یا غیر اینها باشد. و استثنا به «الّا» و «غیر»، مانند: (لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ) «صافات، ۳۵»، (وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ) «آل عمران، ۶۲»
۲- انّما، مانند: (إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهَ) «بقره،۱۷۳) اینکه «انّ» براى اثبات و «ما» براى نفى است، پس بناچار قصر حاصل مى‏شود.
۳- مقدم داشتن معمول ، مانند: (إِیَّاکَ نَعْبُدُ) «فاتحه، ۵».
۴- ضمیر فصل، مانند:(إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) «کوثر، ۳».

• تقدیم وتاخیر
«الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَالْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ ۚ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ ۙ أُولَٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (الاعراف، ۱۵۷)ترجمه: آنهایی که از رسول و نبی امّی پیروی می کنند، پیامبری که اوصاف اودر تورات و انجیل که کتاب دینی آنها و در اختیارشان است
می خوانند ،این پیامبر مردم را به عمل نیکو فرمان می دهد ،و از بدی باز می دارد چیزهای پاکیزه را بر آنها حلال و ناپاکی ها را بر آنها حرام می کند و بارهای سنگین قیود و تکالیف را از دوش آنها بر می دارند…
موضوع بحث در این آیه تقدم «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ بر یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَالْإِنْجِیلِ» است در حالی که ابتدا تورات و انجیل آمده و قرنها بعد پیامبر(صلی الله علیه وآله) مبعوث شده است پس چگونه رسول نبی امّی مقدم شده است، به نظر می‌رسد مقصود در اینجا مقدم بودن رسول نبی امّی نیست، بلکه مقصود مقدم بودن تورات و انجیل و آنچه در آن نوشته شده بر حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) و نوشته های کتاب اوست. یعنی آن دسته از یهودیان و مسیحیانی که اوصاف پیامبر را در تورات و انجیل خوانده بودند، اینک که پیامبر(صلی الله علیه وآله) به رسالت مبعوث شده است و آنان را امر به معروف و نهی ازمنکر می‌کند او را پیروی می‌کنند و این امر طبیعی است و اگر کسی خود را پیرو کتابی بداند و آن کتاب درباره ی آینده وعده ای بدهد، هر گاه آن وعده تحقق یافت به آن ایمان می آورد.
برخی از دانشوران علوم قرآنی فضای بحث تقدیم و تاخیر در این آیه را در خصوص مقدم شدن رسول بر نبی مطرح کرده اند و گفته اند چون رسول بر نبی شرافت دارد از این رو مقدم آمده است. شرف رسالت در آیات دیگر قرآن برنبوّت نیزدر کلام وحی دیده می شود. مانند:
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِیٍّ» (الحج،۵۲)
«یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ» (الاعراف،۱۵۷)
«وَ کانَ رَسُولًا نَبِیًّا» (مریم،۵۴)
در اصول کافی در مورد رسول و نبی و فرق میان آن دو احادیثی وجود دارد، زراره می گوید: از امام باقر(علیه السلام) درباره ی قول خدا عزوجل که می‌فرماید: «و او رسول بود و نبی»، سوال کردم رسول و نبی چیست؟ حضرت فرمودند: نبی کسی است که در خواب می بیند و صدا را می شنود و فرشته را نمی بیند، و رسول کسی است که صدا را می شنود و در خواب می بیند و فرشته را هم مشاهده می کند.
پرسیدم: امام چه جایگاهی دارد؟ فرمود: صدا را می شنود ولی نه در خواب ببیند و نه فرشته را مشاهده کند. آنگاه این آیه را تلاوت کرد. «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِیٍّ(لا محدث)» (الحج،۵۲) ( شیخ کلینی،الکافی، ج۲،ص ۲۴۸).
لازم به ذکر است که عبارت(لا محدث) در آیه ی ۵۲ سوره حج وجود ندارد و امام باقر(علیه السلام) برای فهم بهتر، کلمه ی محدث را تلاوت کرده اند.(تفسیر بیانی)
در همان کتاب الکافی علی بن ابراهیم از پدرش از اسماعیل بن مراد نقل می کنند که گفت: حسن بن عباس معروفی به امام رضا (علیه السلام) نوشت قربانت گردم، بفرمایید چه فرقی است بین رسول و نبی و امام؟ حضرت نوشتند: فرق میان رسول و نبی و امام این است که بر رسول جبرئیل نازل می‌شود و رسول هم او را می بیند و سخنش را می شنود و همچنین بر او وحی نازل می‌شود و گاهی باشد که در خواب ببیند، مانند: خواب دیدن حضرت ابراهیم(علیه السلام)،(مبنی بر دستور سر بریدن پسرش) و اما نبی گاهی سخن جبرئیل را می شنود و گاهی شخص او را می بیند و سخنش را نمی شنود، ولی امام آن است که سخن را می شنود و شخص را نمی بیند.
– «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‌ بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ» (یوسف،۲۴) یعنی: و وی یوسف را قصد کرد و یوسف هم اگر برهان پروردگار خویش را ندیده بود قصد او کرده بود ،چنین شد تا گناه و بدکاری را از او دور کنیم که وی از بندگان خالص شده ما بود.
صدوق در کتاب عیون الأخبارالرضا(علیه السلام) نقل می کند: از امام رضا(علیه السلام) درباره ی عصمت انبیاء پرسیده شد و هم چنین خواسته شد در مورد آیه ی«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‌ بُرْهانَ رَبِّهِ» توضیح دهد، حضرت فرمودند: زلیخا قصد یوسف کرد و اگر یوسف برهان پروردگارش را نمی‌دید، اونیزقصد زلیخا می‌کرد، ولی او معصوم بود و معصوم نه قصد گناه دارد و نه مرتکب آن می شود. پدرم از پدرش حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرد که ایشان این چنین فرمود: «همَّت بأن تفعلَ و همَّ بأن لایفعلَ» زلیخا تصمیم گرفت که انجام دهد و یوسف تصمیم گرفت که انجام ندهد (همو،ج۱، ص۳۹۱).
هم چنین در حدیث دیگری از آن حضرت درباره ی عصمت انبیا آمده است: …و اما آیه ای که در باره حضرت یوسف علیه السلام است، «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها» زلیخا قصد گناه کرد ویوسف از ناراحتی تصمیم گرفت که اگر زلیخا او را مجبور کند، او را بکشد، این بود که خداوند او را از ارتکاب به قتل وعمل منافی عفت دور کرد و این آیه که «کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ» این چنین عمل کردیم تا سوء فحشاء را از او دور کنیم اشاره به همین مطلب دارد که سوء یعنی قتل و فحشاء یعنی زنا (همان).
• شمول گرایی در قرآن
در آیات قرآن شاهد شمول و گسترش معنای واژه یا واژگان هستیم که این حقیقت به توسعه ی مفاهیم آیات کمک می‌کنند و افق جدیدی را برای مخاطب در طی قرون بر اساس نیاز جامعه ترسیم می‌کند، ازهمین رو است که قرآن کتاب فرا زمان و فرا مکان است اینک به مثالهایی از این شمول گرایی قرآن اشاره می‌کنیم:
۱-گسترش در معنای حقیقی کلمه
در این نمونه توجه دادن به مواردی که به ذهن افراد معمولی نمی رسد در آیات به چشم می خورد، مثلاً واژه ی “غیب ” در آیه ی شریفه ی«یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ»معمولاً به «الله» تفسیر شده است، ولی در لسان اهل بیت(علیهم السلام) به قیام امام عصر (عجل الله فرجه) گسترش معنایی پیدا کرده است. بنابراین می توان نتیجه گرفت غیب آنچه از حس ما غایب است، را می گویند که اقسام مختلفی دارد:
الف) غیب باطنی جهان که شامل خدا و فرشتگان است که در باطن جهان و محیط بر جهان ماده می‌باشد.
ب)غیب مکانی آنچه که پشت این دیوار می گذرد از او غایب است و کسی که نادیده از آن خبر دهد عالم به غیب است.
ج) غیب زمانی آنچه در زمان آینده و گذشته بوده است به عنوان مثال: اخبار مربوط به اعتکاف حضرت مریم (سلام الله علیها) در بیت المقدس که مربوط به زمان پیش از پیامبر است و قیام امام عصر(عجل الله فرجه) غیب معرفی شده است، چون مربوط به بعد از نزول قرآن است.
د) غیب به معنای مصالح و مفاسد اشیاء و اعمال مانند: تعبیر قرآن که می فرماید:« پیامبر بگو اگر من غیب می‌دانستم بیش از این خبر داشتم».
۲-گسترش از نظر محتوا و شکل :
وَ اجْتَنِبُواْ قَوْلَ الزُّورِ به معنای از گفتار باطل بپرهیزید که به حسب ظاهر فقط شامل کلامی می شود که محتوای باطل و بیهوده است ولی در روایات معتبر آن را به حرف های لغو و خلاف و آواز خوانی تفسیر کرده اند
۳- گسترش از نظر حقوقی :
بر اساس فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) کسی که راضی به عمل دیگری باشد در ثواب و جرم عمل او شریک است «من رضی بفعل قوم فهو منهم» در آیه ی آخر سوره شمس می خوانیم «فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ …» یعنی: آنها پیامبرانشان را تکذیب نمودند شتر را کشتند سپس پروردگارشان بر آنها غضب نمود.
با دقت در این آیه و شأن نزول آن پی می بریم، که کشنده ی شتر حضرت صالح (علیه السلام) تنها یک نفر بوده است ولی خداوند این عمل ناپسند را به همه قوم حضرت صالح نسبت می دهد، بنابراین امام علی(علیه السلام) می فرمایند: چون همه مردم راضی به عمل او بودند همگی مجازات شدند و به همین جهت در نسبت عمل هم صیغه ی جمع به کار می رود.( نهج البلاغه) این توسعه معانی در انتصاب عمل معلوم می‌کند که انتصاب افعال قرآنی با صرف رضایت به عمل دیگران هم محقق می شود و لازم نیست عمل مستقیماً به دست شخص انجام گردد.
۴- گسترش از نظر حقیقت ومجاز عرفی:
چه بسا از نظر عرفی استفاده یک معنی از لفظ فقط به طور مجاز ممکن باشد و با قرائنی که دال بر عدم اراده معنای حقیقی داشته باشد و معنای حقیقی لفظ چیز دیگری باشد و در استعمال دیگری منظور باشد، ولی همان نفس در زبان قرآن معنای گسترده تری دارد که در عین معنای حقیقی شامل برخی معانی مجازی هم می‌شود. مثلاً :معنای حقیقی شمس همین کره ی شعله ور منظومه ی ما و یا منظومه های دیگر است و استفاده از این واژه به عنوان کنایه برای رهبر این آیین و یا هر فرد روشنگر یک استفاده ی حقیقی عرفی نیست ولی در روایات ملاحظه می‌کنیم که شمس شخص پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) است و یا قمر اشاره به علی بن ابی طالب (علیه السلام) دارد. این که گفتیم برخی معانی مجازی چون برخی معانی مجازی را لحاظ نداشته ایم، و برخی از معانی مجازی اصلاً ارتباطی بامعنای که قرآن اراده کرده ندارد مثلاً: شمس در عرف عرب به صورت مجازی در مورد شخص زیبا رو هم به کار می رود.
قامت تظللنی و من عجب شمس تظللنی من الشمس
یعنی: ایستاد که در برابر آفتاب برایم سایه ای باشد و این شگفت است که خورشید مرا سایه بان از خورشید شود.
ولی مسلماً در این آیه از قرآن نمی¬خواهد به زیبا رویان سوگند بخورد؛ یا شب در معنای معمولی همین شب تاریک است، ولی در روایات به دوران حکومت های جور وظلم هم گفته می‌شود، «وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَى» یعنی: سوگند به شب وقتی که روی خورشید را بپوشاند.
معصومین (علیهم السلام)فرموده اند: شب یعنی حکومت ائمه جور، به نظر می‌رسد بنا به نقل برخی از دانشوران این قسم درصدد بیان اهمیت شناخت شب است که تا شب را نشناسند طرف در هم کوبنده ی حق و موانع بزرگ حق راه نخواهند شناخت، بنابراین خداوند قسم می خورد به حکومت های ستمگری که پوشاننده خورشید مکتب اند.
۵- گسترش از نظر استعمال یک لفظ در دو معنا:
در آیه ی شریفه «فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ».(الکوثر،۲) یعنی: برای پروردگارت نماز بخوان ونحر کن. ظاهر این است که منظور ازنحر، ذبح شتر باشد ولی در برخی از روایات در وسایل الشیعه آمده است که منظور بالا بردن دستها تا گودی گلو(نحر) به هنگامه تکبیر گفتن برای نماز است. پیرامون آیه ی شریفه ی «إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم» (الحجرات،۱۳) در حدیث آمده است که منظور تقیه است یعنی آن که بیشتر تقیه می‌کند، گرامی ترین فرد نزد خدا است. تقیه و تقوا هرچند از یک ریشه هستند ولی برای دو ظرف و دو معنا به کار رفته اند.
۶-گسترش از نظر دید فردی و اجتماعی:
گفته شده خنّاس در سوره ی مبارکه ی الناس، شیطانی است که در کنار دریچه قلب نشسته و همین که انسان را غافل از یاد خدا یافت خود را به روی دل او می افکند و وقتی به یاد خدا افتاد دوباره فرار می‌کنند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: هر قلبی دو گوش دارد که در یکی از آن دو فرشته ای رهنما نشسته و بر دیگری شیطانی فتنه گر یکی فرمان می دهد و دیگری باز می دارد و همین طور در میان مردم شیطانی است که مردم را به گناه وا می دارد به این ترتیب این آیه ی شریفه، معنای وسیعی را به ما می فهماند که عبارتست از :
۱-خنّاس گروهی از آدمیان یا جن ها هستند که در کمین نشسته و به دنبال فرصت هستند.
۲-اساس خوشبختی و یا بدبختی انسان فکر و دل و احساس اوست، فرد و جامعه ای که به یاد خدا و دستورات او روزگار خود را می گذرانند خنّاس ها در همین دنیا بر او مسلط نمی‌شوند.
۳- ای پیامبر تو از شر خنّاس به خداوند پناه ببر، که خنّاس از دشمن علنی خطرناکتر است.
۷-از خصوصیات قرآن به کار گرفتن کامل همه جهات ادبی زبان می باشد به عبارت دیگر قواعد فصاحت و بلاغت را با کامل ترین وجه به کار می برد .مثلا : در آیه ی شریفه «وَ أَقیمُوا الصَّلاهَ» یعنی: نماز را به پا دارید، دقت کنید خطاب جمع مفید فعالیت اجتماعی جامعه است.
تا نماز در سطح جامعه سقوط نکند، وحدت کلمه صلاه نشان از وحدت جامعه اسلامی و یک برنامه ی دقیق است. الف و لام در«الصلاه»معروف بودن و فطری بودن آن را می رساند.
اقامه از قیام به معنای اراده ی انجام کاری گرفته شده است و نیز به معنای اشتغال به کاری می‌رود و بر پا بودن و نهضت بودن نیز از این معنا استفاده می شود در جای دیگر، قیام به معنای اراده ی انجام کار است. مانند: فرموده ی« إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاهِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ»وقتی می‌خواهید نماز بخوانید صورتها یتان را بشویید در جای دیگر به معنای حال اشتغال به کار رفته است، مانند:آیه ی شریفه ی «أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَى مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ» نزدیک به دو سوم شب را به عبادت مشغول هستی مثال«و التقم طائفهُ اخری» یعنی گروه دیگری بایستند که در اینجا به معنای سرپا بودن به کار رفته، مثال «قُمْ فَأَنْذِرْ» قیام کن و مردم را بیم بده، در اینجا به معنای نهضت است.
معانی دیگری هم از لفظ قیام استفاده می شود، شاید در لغت (اقامه) در لغت بیشتر معنای مزبور منظور باشد.
۸- یکی از خصوصیات زبان قرآن مراعات دقیق جهات ادراکی و احساسی جامعه است.
فرض کنید اگر بخواهید در یک جامعه ابتدایی سخن بگویید از طرفی برای تحرک دادن چنان جامعه‌ای لازم است با تشدید و تاکید وارد بر هر موضوعی شوید و از طرفی باید دقیقاً مراقب باشید که این تشدید و تأکید موجب افراط نشود. این است که در آیات قرآن بعد از یک موضوع چه بسا موضوع مقابل آن را ذکر می‌کنند یا در موضوعی دیگر که به نظر بی ارتباط با موضوع اول است وارد می شود. بنابراین قرآن یک کتاب علمی و موضوعی نیست بلکه با رسم یک کتاب هدایتی منظم شده است.
هر آیه قرآن به عنوان یک عامل موثر در تحرک جامعه و تحول آن نازل می‌شود، بنابراین با زبان جامعه سخن می‌گوید به عنوان مثال: در آیات مربوط به حقوق والدین از طرف فرزند، پیوسته به فرزندان تأکید می کند نسبت به پدر و مادر احترام کنند، مانند «وَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً»، یا تعبیر«وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً» و تعبیرهای دیگر در سوره ی البقره، النساء ،الانعام، اسراء و احقاف و اسرار همه در زمینه وا داشتن فرزندان به احترام والدین است. ولی وقتی در روابط والدین و فرزندان، والدین را مخاطب قرار می دهد جنبه ی بازدارنده پیدا می کند؛ مانند: «أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَهٌ» (الانفال، ۲۸)
«لَا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُمْ عَن ذِکْرِ اللَّهِ»؛ «إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ»؛ «لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلَا أَوْلَادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَیْئًا»؛ «تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»
به عبارت دیگر در خطاب به فرزندان جنبه ی امری دارد و در خطاب به والدین جنبه نهی دارد و همه ی اینها برای این است که قرآن در ساختن یک جامعه در متن عینیت جامعه حضور یابد، این مطلب به این مناسبت ذکر شد که در تعداد گسترش مفاهیم قرآنی باید دانست که درک ارتباط عمیق آیات قرآن با عینیت شرایط فرد با جامعه به ما دید وسیع تری برای درک آیات قرآن ارائه می کند.
والسلام

=====================